فریدریش نیچه ؛ زندگی، زمانه، آراء و نظریات او دربارۀ تاریخ
گردآوری و تدوین :حسین افضلیان
“پیشگفتار”
رابطه فریدریش نیچه فیلسوف بزرگ آلمانی سده نوزدهم میلادی با تاریخ یکی از جذابترین و در عین حال چالش برانگیزترین مباحث در فلسفهٔ اوست. نیچه نگاهی بسیار خاص و انتقادی به «تاریخ» داشت که با دیدگاههای سنتی فیلسوفانی مانند فریدریش هگل، کارل مارکس و جامباتیستا ویکو تفاوتهای بنیادینی دارد.
برخی از نویسندگان، فردریش نیچه فیلسوف بزرگ آلمانی سدهٔ نوزدهم را فیلسوفی “ضد تاریخ” میدانند حال آنکه او نه تنها فیلسوفی تاریخگریز نیست بلکه دیدگاههای قابل تأملی درباره تاریخ دارد. نیچه تاریخ را به سه نوعِ یادبودی، باستانی و انتقادی تقسیم و هر سه نوع را برای مطالعه گذشته لازم میداند. امّا با این همه، او زیادهروی در پرداختنِ به تاریخ را زیانبخش و حتی خطرناک میداند.
نیچه بیآنکه با تاریخ دشمنی و ضدییّتی داشته باشد، زندگی را مقدّم بر تاریخ میدانست. او معتقد بود در روزگارش تاریخ بر زندگی مقدّم شده و زندگی بشر را بیمار نمودهاست. نیچه علّت این بیماری را افراط در توجه به تاریخ میدانست که در عصر وی به اوج خود رسیدهبود. از این روست که میگوید: «ما به تاریخ نیاز داریم، امّا نه برای اینکه در آن غرق شویم، بلکه برای اینکه بدانیم چطور از آن فراتر رویم.»
قرن نوزدهم اروپا یعنی زمانی که نیچه در آن میزیست فضای فکری جامعه بهشدّت تحت تأثیر نوعی «تاریخگرایی» بود؛ یعنی این باور که همه چیز اعم از فرهنگ، دین و اخلاق نتیجه یک جریان تاریخی خطی و تکاملی است. نیچه معتقد بود این نگاه، انسان را «خسته» و «منفعل» میکند. او میگفت وقتی که باور داشته باشیم همه چیز در گذشته تعیین شده و ما فقط ادامهدهنده آن هستیم، قدرت خلاقیت، نبوغ، نوآوری و «ارادهی معطوف به قدرت» خود را از دست خواهیم داد. از این روست که در برابر این نوع «تاریخگرایی افراطی» میایستد و این شائبه را بوجود میآورد که فیلسوفی ضدّ تاریخ است.
بنده در این مقاله در نقد این نگاه تلاش کردهام رابطه نیچه با تاریخ را در آثار و آرای او گردآوری نمایم.

نام فردريش ويلهلم نيچه فیلسوف بزرگ آلمانی سدۀ نوزدهم برای ما ایرانیان نامی کاملاً آشناست. علت این آشنایی پیوندی ست که میان او با فرهنگ ایرانی وجود دارد.تعلق خاطر من نیز به وی در وهلۀ اوّل به سبب همین پیوند او با فرهنگ ایران، به ویژه فرهنگ و تاریخ ایران باستان است و آنگاه به سبب تأثیر عمیق او بر اندیشۀ مدرن در دنیای غرب.
در خصوص پیوند نیچه با فرهنگ و تاریخ ایران میتوان بیان داشت که در مجموعۀ نوشتههایِ به جامانده از وی، از ایرانیانِ باستان فراوان یاد شده است. دلبستگیِ نیچه به ایران و ستایشِ فرهنگِ باستانیِ این کشور را می توان در گزینشِ نامِ زرتشت به عنوانِ پیام آورِ فلسفۀ او دید و نیز نهادنِ نامِ زرتشت بر کتابى که آن را مهمترین اثرِ خود می شمرد، یعنی کتابِ “چنین گفت زرتشت”. در ادامۀ این یادداشت بیشتر در این باره صحبت خواهد شد.

در باره زندگی و زمانه فریدریش نیچه:
فریدریش ویلهلم نیچه از تأثیرگذارترین فیلسوفان آلمانی است که آثارش تأثیر عمیقی بر فلسفۀ ، ادبیات، و علوم انسانی گذاشت.وی در پانزدهم اکتبر ۱۸۴۴ م در روستای روکِن در پروس به دنیا آمد. پدرش کشیش بود. در پنج سالگی پدر را از دست داد. این فقدان تأثیر زیادی بر نیچه گذاشت امّا او را از تحصیل باز نداشت.تحصیلات عالیه را در دانشگاههای بُن و لایپزیگ در رشته الهیات و زبانشناسی ادامه داد. در ۲۴ سالگی، به عنوان استاد رشتۀ زبانشناسیِ کلاسیک در دانشگاه بازل سوئیس انتخاب شد.نیچه از همان کودکی با ضعف جسمانی مواجه بود. این عارضه در جوانی هم گریبانش را رها نکرد. بطوریکه در ایام اقامتش در بازلِ سوئیس، متأسفانه به بیماریهای جسمی و سپس روحیِ متعددی دچار شد. او در سال ۱۸۷۹ به دلیل همین مشکلات از دانشگاه بازل بازنشسته شد و سالهای بعد را در سفرهای متعدد اروپایی در آلمان، ایتالیا و فرانسه سپری نمود و در خلوت و تنهایی در حالی از ضعف جسمانی رنج میبرد به نوشتن ادامه داد.

اوج خلاقیت و فروپاشی:
دهه ۱۸۸۰ دوران اوج خلاقیت نیچه بود. زیرا در همین سالها بود که آثار مهمّی چون “چنین گفت زرتشت”، “فراسوی نیک و بد” و “تبارشناسی اخلاق” را منتشر کرد. امّا با این حال، در همین زمان سلامتی روانی او به تدریج رو به افول نهاد و در سال ۱۸۸۹ دچار فروپاشی کامل روانی شد و تا واپسین لحظات عمر در این وضعیت باقی ماند. در تمام این مدّت خواهرش الیزابت از او مراقبت میکرد. وی سرانجام در ۲۵ اوت ۱۹۰۰ میلادی درگذشت.
زمانه و تأثیرات آن بر نیچه:
نیچه در سدۀ نوزدهم میلادی زندگی میکرد؛ قرنی که شاهد تحولات عمیق علمی، صنعتی، سیاسی و اجتماعی در اروپا بود. عصر پیشرفتهای علمی، ظهور نظریههای داروینیسم، رشد ملیّتگرایی و شکاکیت فزاینده نسبت به سنتهای مذهبی و اخلاقی. همۀ اینها بر اندیشۀ و شخصیت او تأثیر گذاشته بود.

چالش با فلسفۀ افلاطونی، جهان یونانی و اخلاق مسیحی:
نیچه به شدّت با فلسفۀ افلاطونی، جهان یونانی و اخلاق مسیحی، و مفاهیم رایج دوران خود به نزاع برخاست. زیرا بر این باور بود که اینها حیات انسان را تضعیف، سطحی و بیمعنا میسازند.
مفاهیم کلیدی در فلسفۀ نیچه :
۱- مرگ خدا:
نیچه اعلام کرد که “خدا مُرده است”، به این معنا که باور به خدا دیگر در جهان مدرن، قدرتِ گذشته را ندارد و این امر پیامدهای عمیقی بر اخلاق و معنای زندگی خواهد گذاشت.از نظر نیچه “مرگ خدا” به معنای از دست دادن هدف و معنای زندگی بود. بعدها دیدیم که همین امر پیامدهای عمیقی برای درک ما از تاریخ داشت، زیرا تاریخ دیگر نمیتوانست در چارچوب یک طرح الهی یا هدف غایی روایت شود. این امر منجر به بحران معنا و ظهور نیهیلیسم (پوچگرایی) شد که نیچه آن را چالش اصلی دوران مدرن میدانست.

۲- اراده معطوف به قدرت:
او این مفهوم را نیروی محرکه در تمام موجودات زنده، نه فقط برای بقا، بلکه برای رشد، غلبه و ابراز وجود میدانست.مفهوم «ارادۀ معطوف به قدرت» به دلیل کلمات «اراده» و «قدرت»، مورد سوءِ برداشتهای زیادی شده است. در حالی که نیچه تأکید داشت این اراده بیشتر درونی، خلاقانه و مربوط به تسلط بر خویشتن است نه سلطه بر دیگران. ایدههای نیچه، به خصوص مفهوم «ابرمن» و «ارادۀ معطوف به قدرت»، توسط خواهرش الیزابت نیچه و سپس نازیهای آلمان به شدت تحریف و برای توجیه نژادپرستی و خشونت مورد استفاده قرار گرفت. با این حال، بسیاری از فلاسفۀ بعدی، این تفسیر را رد کرده و بر جنبههای انسانیتر و انتقادی فلسفۀ نیچه تأکید کردهاند.
حتی برخی متفکران پسااستعماری از آرای نیچه برای نقد قدرتهای مسلط و ایجاد روایتهای جایگزین استفاده کردهاند.
ضمن آنکه لازم است تفاوت آن را با «ارادۀ بقا» دریابیم. برخلاف ارادۀ بقا که هدفش حفظ وضعیت موجود و جلوگیری از نابودی است، ارادۀ معطوف به قدرت هدفش تغییر، افزایش، غلبه، و ابراز وجود است. موجودی که صرفاً به دنبال بقا باشد، منفعل است؛ اما موجودی که ارادۀ قدرت دارد، فعالانه به دنبال رشد و توسعۀ خود خواهد بود.

۳- اَبَرانسان:
نیچه این ایده را به عنوان هدفی راهبردی برای بشریّت مطرح کرد. اَبَرانسان یعنی موجودی که بر ضعفها و محدودیتهای خویش فائق آمده و ارزشهای جدیدی در زندگی خلق میکند.

۴- بازگشت جاودانه:
این ایده که هر رویداد و تجربهای در زندگی بینهایت تکرار خواهد شد و انسان باید بتواند حیات خود را طوری زندگی کند که خواهان تکرار مجدد و مداوم آن باشد.

تأثیر اندیشههای نیچه :
آرای نیچه تأثیرات گستردهای بر فلاسفۀ اگزیستانسیالیست، پستمدرن و روانکاوانی چون کارل گوستاو یونگ و زیگموند فروید و نیز بر ادبیّات گذاشت. با این حال، تفاسیر نادرست و سوءاستفاده از اندیشههای او، به ویژه توسط حزب ناسیونال سوسیالیست آلمان (نازیها) در عصر رایش سوّم، باعث بحث و جدل فراوانی پیرامون میراث فکری او شده است.
تاریخ و انواع آن از دیدگاه نیچه:
فریدریش نیچه دیدگاه بسیار انتقادی و منحصر به فردی نسبت به تاریخ و نحوۀ مطالعۀ آن داشت. او معتقد بود که شیوۀ رایج مورخین و روشهای سنتی تاریخنگاری، به جای یاری رساندن به زندگی، مانعی برای آن محسوب میشود.
نیچه در مقالۀ “در باب سود و زیان تاریخ برای زندگی” که بخشی از کتاب “تأملات نابهنگام” اوست، سه نوع تاریخ را معرفی میکند که هر کدام میتوانند هم مفید و هم مضر باشند:
۱- تاریخ یادمانی:
این نوع تاریخ ماهیتاً بر بزرگداشت اعمال قهرمانانه، شخصیتهای برجسته و رویدادهای عظیم تمرکز دارد. هدف آن الهام بخشیدن به نسلهای آینده از طریق الگوهای بزرگ است.
فایدۀ این نوعِ تاریخ این است که میتواند انگیزهای برای کارهای بزرگ و غلبه بر موانع باشد. او همیشه یادآوری میکرد که انسان قادر به کارهای بزرگی است.
با این همه او معتقد بود اگر زیادهروی شود، میتواند باعث گردد که انسان حالِ حاضرِ خود را در مقایسه با گذشته ناچیز ببیند و به جای خلق کردن، صرفاً در پی تقلید کورکورانه از قهرمانان گذشته باشد.
۲- تاریخ عتیقهپرستانه (باستانگرایانه):
به زعم نیچه ماهیت این نوع تاریخ آن است که به گذشته، سنتها، آداب و رسوم و اشیاء باستانی عشق میورزد و آنها را صیانت و ستایش میکند. مورخ عتیقهپرست با احساس تعلق به گذشته، هر چیز قدیمی را ارزشمند میداند. با این وجود معتقد است که این نوع از تاریخ بی فایده هم نیست. به زعم او این نوعِ تاریخ ؛ هویت، ریشه، اساس و سنتها را حفظ کرده و احساس تعلق را تقویت مینماید. و نیز به انسان اجازه میدهد تا از تجربیات انباشته شده در طول نسلها خوشهچینی کند. امّا در مقابل اگر بیش از حد بر گذشته تمرکز شود، میتواند مانع پیشرفت و نوآوری باشد. تمرکز بیش از حدِ بر گذشته، زندگی حال را در سایۀ گذشته محو میکند و مانع از انطباق با نیازهای جدید میشود.
۳- تاریخ انتقادی :
به عقیدۀ نیچه این نوعِ تاریخ ذاتاً به نقد و داوریِ گذشته میپردازند و تصمیم میگیرد ریشههای شرور، انحراف و کژرویهای گذشته را آشکار کند تا بتوان از آنها عبور کرده و از آن رها شد.
سودِ مترتب بر این نوع تاریخ این است که امکان رهایی از بار سنگین گذشته، اصلاح اشتباهات و بازسازی اخلاق و ارزشها را فراهم میسازد و به انسان کمک میکند تا از قید قضاوتها و تعصبات گذشته خلاص شود.
امّا اگر همین هم به افراط کشیده شود، میتواند منجر به بدبینی، پوچگرایی و از بین رفتن همۀ دستاوردها شود. نقد بیرحمانه میتواند هر ارزشی را نابود کند و فضایی برای هیچ چیز باقی نگذارد.

دیدگاه کلی نیچه در بارۀ تاریخ :
نیچه معتقد بود که تاریخ نباید صرفاً مجموعهای از روایات گذشته باشد، بلکه باید در خدمت زندگی و آینده قرار گیرد. او تاریخ را یک “انرژی” میدانست که باید به درستی از آن استفاده شود. در غیر این صورت، میتواند برای زندگی مضر باشد، انسان را فلج کرده و توانایی عمل و خلاقیت را از او سلب نماید.
از همین رو او بر اهمیت “فراموشی” نیز تأکید دارد. همانطور که یک موجود زنده برای رشد نیاز به فراموش کردنِ آسیبهای گذشته و تمرکز بر حال دارد، انسان نیز برای زندگی فعال و خلاقانه، باید قادر باشد بخشهایی از گذشته را به فراموشی بسپارد و رو به جلو حرکت کند.
در نهایت، نیچه خواستار نوعی تاریخنگاری بود که بتواند تعادلی بین این سه نوع تاریخ برقرار نماید و به انسان کمک کند تا ضمن آموختن از گذشته، در حال زندگی کند و آیندهای خلاقانه بسازد. او به دنبال “انسانِ فرهنگی” بود که بتواند تاریخ را به عنوان یک ابزار برای ارتقاء زندگی به کار گیرد، نه اینکه اسیر آن شود.
نیچه و فلسفۀ تاریخ
فلسفۀ تاریخ را باید شاخهای از فلسفۀ دانست که ماهیت، معنا، علل و عوامل، مدلها و جهتگیری رخدادهای تاریخی را واکاوی کرده و توضیح میدهد.
فیلسوف تاریخ به دنبال اینکه «چه اتفاقی افتاد؟» نیست بلکه در پی آن است که بفهمد و بفهماند چرا این اتفاق رخ داده است؟ و دیگر آنکه آیا تاریخ برای خود قانون، الگو، هدف و غایتی دارد یا خیر؟ آیا پیشرفت، پسرفت و یا تکرار در تاریخ دیده میشود؟ نقشِ انسان، اختیار، ساختارهای اجتماعی، اقتصاد، فرهنگ و تصادف در تاریخ به چه اندازه است؟
فلسفۀ تاریخ از یکسو در بارۀ معنای کلی تاریخ، پیشرفت، اُفول، چرخۀ تمدنها، مقصدِ تاریخ و قوانین حاکم بر آن و از سوی دیگر پیرامون تحلیل و نقدِ روش تاریخنگاری، اعتبار روایتهای تاریخی، و چگونگی شناخت گذشته گفتگو میکند.
با این توضیح دریافت میشود اگر تاریخنگاری بگوید: «انقلاب کبیر فرانسه در سال ۱۷۸۹ میلادی رخ داد» فیلسوف تاریخ میپرسد:
«چرا چنین انقلابی بوقوع پیوست؟»
و «آیا این انقلاب، بخشی از رخداد بزرگتری مانند رشد آزادیخواهی بود؟»
و «آیا میتوان از آن، یک قانون یا الگویی برای تاریخ استخراج کرد؟»
از این روست که میتوان گفت فلسفۀ تاریخ به جای بررسی جزئیات تاریخی [که بر عهدۀ تاریخنگار است]، به دنبال کشفِ معنا، قوانین حاکم، الگوهای کلی و غایتِ حرکت تاریخ است؛ به عبارتی، فلسفۀ تاریخ تلاش میکند تا ساختار کلیِ تغییراتِ جوامع بشری در طول زمان را تبیین و تفسیر نماید. همین موضوع سبب تفاوت و تمایز فلسفۀ تاریخ از تاریخنگاری است.
با این نگاه، “تاریخنگار” مانند کسی است که با تأمل فراوان، تکههای یک پازل را کنار هم میچیند تا تصویرِ دقیقِ یک صحنه را بازسازی کند. اما “فیلسوفِ تاریخ” کسی است که بعد از چیده شدنِ پازل، از بالا به تصویر نگاه میکند و سعی دارد بفهمد این تصویر کلی چه پیامی برای ما دارد؟!
امّا با همۀ این توضیحات، باید گفت فریدریش نیچه «فلسفۀ تاریخ» را مانند بسیاری از فیلسوفان کلاسیک نمیپذیرد. او بر خلاف هگل، کانت و یا مارکس هیچ طرحِ کلی، قانونمند و پیشرونده و غایت مندی برای تاریخ قائل نیست. برای جمعبندی این نگاه، میتوان فهم نیچه از تاریخ را در چند محور توضیح داد:
۱- انکار هرگونه «معنا» یا «هدف» در تاریخ:
نیچه با هر نوع تفسیر غایتمندی از تاریخ مخالف است. چرا که از نظر او:
– تاریخ مسیر مشخص و رو به تکاملی ندارد.
– هر تلاشی برای طراحی «معنای مشترک» تاریخ در واقع نوعی فرافکنی ارزشی است.
۲- تاریخگرایی و خطر آن برای زندگی
همانگونه که پیش از این نیز گفته شد نیچه در کتاب «فایده و مضرات تاریخ برای زندگی» سه نوع تاریخ را معرفی میکند:
تاریخ یادمانی: برای الهام گرفتن از بزرگان.
تاریخ باستانگرایانه: برای حفظ سنتها.
تاریخ انتقادی: برای گسستن از گذشتههای مضر.
او معتقد است آلمانیهای قرن ۱۹ بیش از حد «مورخ» دارند، ولی با کمبود «آفریننده» مواجهاند. تاریخزدگی باعث ضعف، شک، نسبیگرایی و عدم توان تصمیمگیری آنان میشود. تاریخ باید در خدمت زندگی باشد، نه برعکس.

۳- دیدگاه تبارشناسانه:
در «تبارشناسی اخلاق» نیچه نشان میدهد که مفاهیم اخلاقی و انسانی در طول تاریخ «تکامل» نیافته بلکه حاصل کشمکش نیروها بودهاند. از این “تاریخ” برای او عبارت است از:
– نزاع نیروهای فعال و منفعل
– تغییر ارزشها
– پیروزیها و شکستهای ارادهها
– نه یک روند پیشبینیپذیر، بلکه «صحنۀ نیروها».
۴- ابدبازگشت:
این ایده را نباید یک نظریه تاریخی کلاسیک دانست. ابدبازگشت، چرخهای از تکرار بیپایان بودن جهان و نوعی آزمون اخلاقی است. «آیا میتوانی زندگی را آنقدر بپذیری که بخواهی بینهایت تکرار شود؟»نیچه با این مفهوم در برابر نگاه خطی و پیشرفتمحور به تاریخ میایستد».
۵- نقش «ابرانسان» و خلق ارزشها:
تاریخ برای نیچه نه روایت گذشته، بلکه عرصهای برای آفرینش آینده است.
ابرانسان یعنی انسانی که میتواند از مرزهای ارزشهای موروثی عبور کرده و آنان را بازآفرینی کند.
بنابراین فلسفۀ تاریخ برای نیچه به معنای:
– بازسازی آینده
– دگرگونی ارزشها
– امکان آفرینش
است، نه مطالعۀ گذشته به قصد یافتن الگوی کلی.
حال اگر بخواهیم در یک جمله نقش نیچه را در این زمینه بیان کنیم باید بگوئیم نیچه «فلسفۀ تاریخِ کلان» را تخریب کرد. او کوشید به انسان بگوید که تاریخ «معلمی مقدّس» نیست که به ما بگوید چه کنیم. تاریخ فقط انباشتی از ارادههای قدرت است. پیام نیچه به ما این بود: «بهجای اینکه بپرسی تاریخ به کجا میرود (که پرسشی بیهوده است)، از خودت بپرس که چگونه میتوانی از بندِ گذشته رها شوی و در اکنون، به انسانی برتر (ابرانسان) تبدیل شوی.»
مقایسۀ انگارههای هگل، مارکس و نیچه در فلسفۀ تاریخ
در فلسفۀ تاریخ، هر سه متفکر ـ هگل، مارکس و نیچه ـ طرحی بزرگ برای فهم «معنا» یا «بیمعنایی» تاریخ ارائه داده اند، اما نقطۀ عزیمت، هدف و روش آنها کاملاً متفاوت است. مقایسۀ زیر بر روی تفاوتهای ساختاری و انگارههای بنیادین تمرکز میکند.
۱) گئورگ ویلهلم فریدریش هگل (۱۷۷۰ – ۱۸۳۱)
هگل آخرین فیلسوف جریانساز تاریخ فلسفۀ غرب و از شاخصترین چهرههای ایدئالیسم آلمانی است.
آنگونه که پیش از این گفته شد نظام فکری او بر دیالکتیک بنا شده است. او ریشههای دیالکتیک را از فلسفۀ امانوئل کانت دیگر فیلسوف بزرگ آلمانی (۱۷۲۴ – ۱۸۰۴) اخذ کرده است.
دستگاه فلسفی او از پیچیدهترین و منسجمترین نظامهای فلسفۀ غرب است.
به زعم او حرکت تاریخ از طریق سه مرحلۀ«تز – آنتیتز – سنتز» صورت میگیرد.از دیدگاه او، واقعیت امری عقلانی است. جمله معروفش: «هر آنچه واقعی است عقلانی است و هر آنچه عقلانی است واقعی است.» مؤید همین نکته است.
هگل را باید فیلسوفی تاریخگرا دانست. وی تاریخ را یک فرآیند عقلانی میداند که «روح و عقلانیت» در آن خودش را برملا میکند.
برای هگل که خوشبینترین فیلسوف در میان این سه نفر (هگل، مارکس و نیچه) است، تاریخ دارای “معنا”ست و سمت و سویی عقلانی دارد.
از نگاه او تاریخ به مثابۀ تکوینِ «روح» است. از این رو میتوان گفت خطوط اصلی نگاه او در خصوص فلسفۀ تاریخ عبارتند از:
– تاریخ روند دیالکتیکیِ خودآگاهی بشر است.
– هر دورۀ تاریخی ضرورتاً مرحلهای در مسیر کمال عقل و آزادی است.
– آزادی از دل تضادها بیرون میآید: تز → آنتیتز → سنتز.
– دولتِ مدرن نقطۀ اوج این تکاملِ تاریخی است.
۲) کارل هاینریش مارکس (۵ مه ۱۸۱۸ – ۱۴ مارس ۱۸۸۳):
مارکس چارچوب دیالکتیکی هگل را حفظ کرده امّا آن را مادّی میکند. وی تاریخ را بهمثابۀ مبارزۀ طبقاتی میداند و معتقد است که:
– محرک تاریخ نه «روح» بلکه «اقتصاد» و «مناسبات تولید» است. – اقتصاد زیربنا است و سیاست، فرهنگ و ایدئولوژی روبنا. – تاریخ حرکتِ ضرورتاً قانونمندِ نیروهای مادّی است. – تاریخ عرصۀ تضاد میان طبقات اجتماعی به خصوص پرولتاریا و بورژوا است. – هدف تاریخی: الغای مالکیت خصوصی و رهایی انسان از خودبیگانگی است.
از نگاه مارکس تاریخ “جهتدار” است، و جهت آن رهایی مادّی انسان از ساختارهای ستمآور میباشد نه تحقق روح.
۳) فریدریش نیچه :
نیچه برضد هر دو نگاه هگل و مارکس میشورد! از نگاه او :
– تاریخ میدان ارادههای معطوف به قدرت است.- تاریخ روند عقلانی یا تکاملی ندارد. – مفاهیمی مثل «پیشرفت»، «غایت»، «ضرورت تاریخی» همگی ساختارهای ایدئولوژیکیاند. – نیروی محرک تاریخ «ارادۀ معطوف به قدرت» است نه عقل و نه اقتصاد. – تاریخ محل بازی نیروهاست، جایی که ارزشها خلق و ویران میشوند. – نگاه تاریخی بیش از حد باعث ناتوانی انسان و جامعه و منتهیِ به نیهیلیسم (پوچگرایی) میشود. – وظیفۀ انسان آفرینش ارزشهای نوین است، نه تبعیت از «قانون تاریخ».
از نظر نیچه، تاریخ بیغایت است و ارزشها محصول نیروها و تفسیرهاست، نه ضرورتهای عقلانی یا مادّی.
تفاوتهای بنیادی در اندیشۀ این سه نفر (هگل، مارکس و نیچه)در یک نگاه فشرده:
– هگل: تاریخ عقلانی است و رو به کمال و آزادی میرود. – مارکس: تاریخ مادّی است و رو به رهایی طبقاتی میرود. – نیچه: تاریخ هیچ غایت ضروریای ندارد؛ بلکه تنها میدان نیروها و ارزش سازی هاست.
با نیچۀ ادیب و شاعر:
برخی از صاحبنظران از جمله دکتر حامد فولادوند نیچهشناس و پژوهشگر معاصر ایران بر این باورند که «نیچه، در روزگار خود اصلاً فیلسوف محسوب نمیشد؛ چرا که زبانشناسی و نیز شناخت فرهنگ و ادبیّات یونان را به صورت آکادمیک دنبال میکرد. نگارشِ دو کتابِ “زایشِ تراژدی” و “فلسفۀ در روزگارِ تراژیکِ یونانیان” که در زمرۀ نخستین آثار وی قرار دارند، ماحصلِ همین سالهای زندگی اویند. اما دیری نگذشت که متوجه شد پاسخ دغدغههایش را تنها از راه فلسفۀ می تواند پیدا کند. از اینجا بود که بتدریج نوشتههایش بار فلسفی بیشتری گرفتند. هر چند که بینش او حاوی فلسفۀ کلاسیک و آکادمیک نبود و با فلسفۀ دیگران تفاوت داشت.به همین دلیل بود که اغلب فیلسوفان هم دوره اش، وی را نه یک فیلسوف که یک ادیب، شاعر و یک هنرمند میدانستند غافل از آنکه نیچه داشت در فلسفۀ ورزی غرب نگرش جدیدی ایجاد می کرد، نگرشی که خودش آن را “دیونیزوسی” و “تراژیک” مینامید. نگرشی که ریشۀ آن را نزد متفکران و حکمای پیشین، به ویژه در نزد سقراطیانِ یونان و حکمتِ خسروانیِ ایرانیان یافته بود.»
با همین نگاه است که میتوان فریدریش نیچه را محل تلاقی و محل آشتی فلسفۀ و ادبیات دانست. همانگونه که گفته شد وی پیش از فلسفۀ ، ادبیات را بصورت آکادمیک خوانده و در روزگار خود بیشتر بعنوان یک شاعر، ادیب و هنرمند شناخته می شد و متون وی در این بازه زمانی اغلب سرشار از کنایه و استعارههای شاعرانه است.
آیا می توان نیچه را فیلسوف تاریخ دانست؟
بله، نیچه را میتوان فیلسوف تاریخ دانست، امّا نه به معنای سنتی یا خطی تاریخنگاری. رویکرد او به تاریخ پیچیده، چند وجهی و نقادانه است که با دیدگاههای رایج در بارۀ تاریخ تفاوت دارد.
نیچه خود در رساله دوّم از «تأملات نابهنگام» با عنوان «در باب فایده و زیان تاریخ برای زندگی»، به شدّت از رویکرد غالب به تاریخ در زمانۀ خود انتقاد میکند. او معتقد بود که شیفتگی بیش از حد به گذشته، بهویژه تاریخنگاری رمانتیک و هیجانی، میتواند مانع خلاقیت و زندگی در زمان حال شود.
لذا او سه نوع تاریخ را معرفی میکند: – تاریخی که برای عمل، – تاریخی که برای دانش، و- تاریخی که برای زندگی مفید است.
جمعبندی دیدگاه نیچه در بارۀ تاریخ:
با مراجعه به آرای نیچهشناسان و نیز با تأمل در آثار خود وی میتوان گفت: مواجهۀ او با تاریخ همانند یک پزشک بود، نه مثل یک مورخ آکادمیک. هدفش این نبود که فقط بداند «چه اتفاقی افتاده»، بلکه میخواست بسنجد آیا پرداختن به گذشته، به زندگیِ امروز کمک میکند یا نه؟از این منظر، نیچه تاریخ را نه یک “دانش”، بلکه یک “نیرو” میبیند؛ چیزی که میتواند انسان را نیرومند کرده و یا تضعیف نماید. نسبت او با تاریخ یک نسبت «ارزشگذارانه» است، نه توصیفی.
محورهای کلیدیِ رابطۀ او با تاریخ:
– تاریخ برای نیچه یک میدان قدرت است او معتقد است که هر روایت تاریخی، بازتاب یک ارادۀ قدرت است. چه چیزی یادآوری میشود، چه چیزی حذف، چه چیزی بزرگنمایی. بنابراین تاریخ هرگز بیطرف نیست؛ همیشه در خدمت زندگی یا علیه آن عمل میکند.
– او مخالف «تاریخزدگی» عصر مدرن است. به نظرش مردم مدرن به قدری غرق اسناد، پژوهشها، یادبودها و خاطرهسازی هستند که توان خلق، توان آغاز کردن، و توان «شدن» را از دست میدهند. “گذشته” به شکل باری سنگین و فلجکننده روی “اکنون” میافتد!
– تاریخ باید توسط «انسان خلاق» مصرف شود. انسان خلاق یعنی هنرمندان، فیلسوفان و کنشگران. اینان حق دارند با تاریخ مثل مادۀ خام برخورد کنند. آنها گذشته را بازسازی، تفسیر یا حتی کنار میزنند تا چیزی نو بسازند. این کار عمداً غیر دقیق است، اما از نظر نیچه مشروع؛ چون هدف، زندگیبخشی است نه حقیقتگرایی خشک.
– تاریخ وقتی ارزش دارد که به «رشد نیروهای زندگی» کمک کند. و اگر تاریخ قوای ما را افزایش دهد، مفید است؛ اگر باعث رنج، انفعال یا بزدلی شود، باید شکسته یا کنار گذاشته شود.
به سبب همین ادله است که میتوان گفت رابطۀ نیچه با تاریخ، رابطۀ یک «پزشکِ فرهنگی» است. پزشکی بر بالین بیماری محتضر به نام فرهنگ که تاریخ از آن زائیده میشود.
او سعی میکند بیماریهای ناشی از افراط در تاریخگرایی را تشخیص دهد، مانند نوستالژی مزمن، حس انباشتهبودن، وسواس افراطی نسبت به صحت، و ناتوانی در عمل.

دیدگاه نیچه راجع به تاریخ ایران :
نیچه ایران را نه از منظر یک امپراتوری تاریخی یا فرهنگی خاص، بلکه بیشتر به عنوان منبعی برای مفاهیم فلسفی خود، به ویژه از طریق چهرۀ زرتشت و ایدههای دوگانهانگارانۀ او (نیکی در برابر بدی، اهورامزدا در برابر اهریمن) مورد توجه قرار میدهد. او در «بشارتدهندۀ شاد»، بخش ۱۰۹، به زرتشت پیامبر ایرانی اشاره میکند و او را «بهترین هدیۀ ایران» مینامد.
از آنجائیکه نیچه، اغلب تمدّنهای «قدرتمحور» و «زندگیدوست» را در مقابل تمدّنهای «منحط» قرار میدهد؛ ایران باستان را نقطۀ مقابل «انحطاط» یونانی، رومی و اخلاق مسیحی و یهودی میداند و ویژگیهایی مانند اصالت، قدرت، صداقت و تأکید بر زندگی زمینی را به ایرانیان نسبت میدهد. اما این نگاه بیشتر جنبۀ فلسفی و استعاری داشت تا تاریخی یا جامعهشناختی.در مجموع باید گفت اشارۀ نیچه به ایران، بیشتر در چارچوب «ضدیت با مسیحیت» و «جستجوی ارزشهای جایگزین» برای جهان مدرن بود. ضمن آنکه نباید از خاطر دور داشت که نیچه در آثارش هرگاه از ایران صحبت میکند، عمدتاً منظورش ایران عهد باستان است و در کمتر جایی به ایران بعد از اسلام پرداخته است. لذا میببنیم در میان نمادهای باستانی ایران، نام “زرتشت” بیشتر از هر نامی در آثار وی دیده میشود.
دیدگاه نیچه در بارۀ پیامبر اسلام:
نیچه در مورد شخصیتها و مفاهیم مذهبی، به ویژه مسیحیت، دیدگاههای بسیار تندی دارد.وی مسیحیت را دینی میدانست که ذاتاً «ضد زندگی» است و هدفش تضعیف انسان و دور کردن او از واقعیت زمینی است. او عیسی مسیح را شخصیتی میدید که در نهایت به دلیل ضعف و بیماری، بر ضد زندگی موضع گرفته است.امّا وی پیامبر اسلام، محمد (ص)، را متفاوت با مسیح میبیند.
نیچه در آثارش، به پیامبر اسلام با عباراتی چون «ضد مسیحیتِ منحط» و «بشارتدهندۀ زندگی» اشاره کرده است. رویکرد او به پیامبر اسلام بسیار متفاوت از نگاهش به عیسی مسیح است.
نیچه پیامبر اسلام را به عنوان یک «انسان قدرتمند»، «با اراده» و «خود اتکاء» میدید. او محمد (ص) را فردی میدانست که بر خلاف عیسی مسیح، به جای ترحم و ضعف؛ بر قدرت، زندگیِ زمینی، غریزه و بر «این جهان» تأکید داشت. نیچه از این منظر که اسلام، دین «این جهان» است و به زندگی زمینی، قدرت و شادمانیِ جسمانی اهمیت میدهد، استقبال میکرد. او اسلام را در مقایسه با مسیحیت، «واقعبینانهتر» و «متمایل به زندگی» تلقی میکرد.
نیچه پیامبر اسلام را نمونهای از «انسان واقعی» میداند که «خدا را دوباره در ارادۀ معطوف به قدرت خود بازیابی کرد.». منظور او این است که محمد (ص) توانسته بود در خود، نیروی زندگی و ارادۀ خلاق را بیدار کند و به جای تکیه بر خدای “آن جهانی”، خدای خود را در همین زندگی زمینی بیابد.ضمناً مهم است به یاد داشته باشیم که نیچه، فیلسوفی است با پیشزمینههای فکری و فرهنگی خاص خود و تحلیلهای او نباید لزوماً به عنوان حقیقت مطلق در نظر گرفته شوند، بلکه باید تنها به عنوان بخشی از چارچوب فلسفی پیچیدۀ او مورد مطالعه قرار گیرد.
خلاصه:
برای نیچه، تاریخ نه آن چیزی است که صرفاً باید “بدانیم”، بلکه چیزی است که باید به “کار ببریم”. در نگاه او ارزش تاریخ وابسته به این است که آیا ما را قویتر، خلاقتر و زندهتر میکند یا نه؟به عبارت دیگر تاریخ تنها زمانی ارزش دارد که در خدمت زندگی باشد، نه ارباب آن. اگر مطالعۀ گذشته باعث افسردگی، سنگینی یا ناتوانی در عمل شود، باید نقدش کرد. امّا اگر قدرت و توانایی بدهد، باید از آن استفاده کرد. اساساً ارزش تاریخ از نگاه نیچه “عملی” و “زیستی” است، نه “علمی” و “بیطرف”
در پایان میتوان گفت فلسفۀ نیچه به عنوان میراث فکری او، با وجود تلخیها و اختلالات زندگیاش، تأثیری شگرف بر ادبیات، هنر، روانشناسی و فلسفۀ قرن بیستم گذاشت و همچنان موضوع بحث و تفسیر است.
کسانی که بر نیچه تأثیر گذاشته اند:
مطمئناً نیچه در طول زندگی از متفکران، هنرمندان و منابع مختلفی تأثیر پذیرفته است که مهمترین آنها عبارتند از:
۱- یوهان ولفگانگ فون گوته۲- ریچارد واگنر ۳- آرتور شوپنهاور
ایدۀ«ارادۀ معطوف به قدرت» نیچه تا حدی واکنشی به «ارادۀ کور» شوپنهاور بود؛ نیچه اراده را نه کور، بلکه معطوف به قدرت و خلاقیت میدید.
۴- باروخ اسپینوزا
فیلسوف عقلگرای قرن هفدهم، در درک نیچه از طبیعت و نیروی زندگی نقش داشت.
۵- فردریش هگل
هگل، با تمرکز بر پویایی تاریخ و تحول مفاهیم، زمینه را برای تفکرات نیچه دربارۀ «تبارشناسی» و «فرآایند تاریخی» فراهم کرد.
۶- چارلز داروین
نظریات چارلز داروین دربارۀتک امل و «بقا اصلح» بر اندیشۀ نیچه دربارۀ«ارادۀ معطوف به قدرت» و «ابرانسان» تأثیر گذاشت. البته نیچه این مفاهیم را از نگاه صرفاً مادیگرایانۀ داروین فراتر برد و جنبههای فرهنگی، اخلاقی و خلاقانه را به آن افزود.
۷- در ادبیات فرانسه نویسندگانی چون شاتوبریان، لامارتین و بلز پاسکال بر سبک ادبی و نگاه او به مفاهیم وجودی و اخلاقی تأثیر گذاشتند.

کسانی که از نیچه تأثیر گرفته اند:
آنگونه که در ابتدای این نوشتار بیان گردید یکی از دلایل تعلق خاطر من به فریدریش نیچه آن است که وی یکی از تأثیرگذارترین فیلسوفان تاریخ مدرن است، آنگونه که طیف وسیعی از متفکران، نویسندگان، هنرمندان و حتی جنبشهای فکری پس از خود را عمیقاً تحت تأثیر قرار داده است. این تأثیرگذاری در زمینههای مختلفی دیده میشود:
در فلسفۀ :
۱- مارتین هایدگر :
هایدیگر را باید یکی از مهمترین مفسران نیچه در قرن بیستم دانست. وی فلسفۀ نیچه را «فلسفۀ پایان متافیزیک» میدانست و تلاش کرد تا ایدههای او، به ویژه «اراده معطوف به قدرت» و «مرگ خدا»، را در چارچوب هستیشناسی خود بازخوانی کند.
۲- ژان پل سارتر:
فیلسوف اگزیستانسیالیست فرانسوی. ایدۀ«آزادی مطلق» و «مسئولیت فردی» در اگزیستانسیالیسمِ سارتر، به شدّت تحت تأثیر مفهوم «مرگ خدا» و نیاز انسان به خلق ارزشهای خود در غیاب مبنایی الهی بود.
۳- آلبر کامو:
اگر چه کامو مستقیماً خود را نیچهای نمیدانست، اما مفاهیمی چون «نهیلیسم»، «پوچی» و «عصیان» در آثارش، بازتابی از دغدغههای نیچهای او در بارۀ معنای زندگی در جهانی بدون خداست.
۴- میشل فوکو:
فیلسوف ساختارشکن فرانسوی، از روش «تبارشناسی» نیچه برای بررسی روابط قدرت، دانش و تاریخ استفاده کرد. ایدۀ «قدرت» در اندیشۀ فوکو، که نه فقط سرکوبگر، بلکه مولد نیز هست، وامدار مفهوم «ارادۀ معطوف به قدرت» نیچه است.
۵- ژاک دریدا :
فیلسوف ساختارشکن دیگر، که در تحلیلهای خود از ساختارهای زبانی و معنایی، از رویکرد نیچه در «شکستن بتها» و «برهم زدن معناهای متعارف» بهره برد.
۶- کارل یاسپرس :
فیلسوف اگزیستانسیالیست آلمانی، که نیچه را یکی از سه متفکر بزرگ در کنار کییرکگور و خود یاسپرس میدانست.
در ادبیات و هنر :
۱- هرمان هسه :
نویسندۀ آلمانی-برندۀ نوبل، به شدت تحت تأثیر نیچه بود. رمانهایی چون «سیدهارتا» و «بازی مهره شیشهای» مفاهیم نیچهای چون «خودسازی» و «جستجوی معنا» را بازتاب میدهند.
۲- توماس مان:
رماننویس بزرگ آلمانی، اغلب در آثارش به مفاهیم نیچهای و نقد فرهنگ مدرن اشاره میکرد.
۳- استاندال :
و دیگر رماننویسان قرن نوزدهم: ایدۀ«ابرمن» یا «قهرمان» خودمحور و فراتر از اخلاقیات معمول، در برخی آثار رمانتیک و پسارمانتیک دیده میشود.
۴- سورئالیستها:
جنبش هنری سورئالیسم، با تأکید بر ناخودآگاه، رؤیا و آزادی خلاق، تا حدی تحت تأثیر ایدههای نیچه دربارۀ رهایی از قید و بندهای عقلانیت و اخلاق متعارف قرار داشت.
۵- موسیقیدانان:
آهنگسازان معاصر یا اندکی پس از نیچه، مانند گوستاو مالر، تحت تأثیر جهانبینی او قرار گرفتند.
در روانشناسی:
۱- زیگموند فروید :
اگر چه فروید مستقیماً به نیچه ارجاع کمی میدهد، اما برخی مفاهیم او در روانکاوی به عنوان نیروی غریزی و خام، و همچنین اهمیت «سرکوب» و «توجیه» در روان انسان، شباهتهایی با ایدههای نیچه دربارۀ «غریزه» و «اخلاق» دارد.
۲- آلفرد آدلر :
روانشناس اتریشی، مفهوم «تلاش برای برتری» (striving for superiority) را که در انسانها برای غلبه بر احساس حقارت وجود دارد، توسعه داد. این مفهوم تا حدی با «ارادۀ معطوف به قدرت» نیچه همراستا است.
در علوم سیاسی و اجتماعی:
۱- سوءِ استفاده توسط نازیهای آلمان:
متأسفانه، ایدههای نیچه، به خصوص مفهوم «ابرمن» و «ارادۀ معطوف به قدرت»، توسط خواهرش و سپس ایدئولوگهای نازی در آلمان به شدّت تحریف و برای توجیه نژادپرستی و خشونت مورد استفاده قرار گرفت. با این حال، بسیاری از فلاسفۀ برجستۀ بعدی، این تفسیر را رد کرده و بر جنبههای انسانیتر و انتقادی فلسفۀ نیچه تأکید کردهاند.
۲- فلاسفه و متفکران پسااستعمارگرایی:
برخی متفکران پسااستعماری از قبیل فرانتس فانون (۱۹۲۵ – ۱۹۶۱) فیلسوف سیاسی و نویسندۀ فرانسوی زبان متولد جزیرۀ مارتینیک از مستعمرات فرادریایی فرانسه به نوبۀ خود از نظریات نیچه برای نقد قدرتهای مسلط و ایجاد روایتهای جایگزین استفاده کردهاند.فرانتس فانون که با خلق آثار ضد استعماری از جمله کتاب دوزخیان روی زمین (مغضوبین زمین) ترجمه دکتر علی شریعتی، عنوانِ تاثیرگذارترین متفکر ضداستعماری زمان خود و الهامبخش جنبش آزادیخواهی چهار دهه از قرن بیستم را بدست آورد، به طور خاص بر جنبشهای ضد استعماری و نهضتهای آزادیبخش ملّی در قرن بیستم به ویژه انقلاب مردم الجزایر در مقابله با استعمار فرانسه تاثیر گذاشت. علاوه بر آن، وی تأثیر عمدهای بر فعالیت رهبران و متفکران انقلابی آن قرن مانند دکتر علی شریعتی در ایران، استیو بیکو در آفریقای جنوبی، مالکوم ایکس در ایالات متحده و اِرنستو چهگوارا در کوبا گذارد.
این نشان میدهد که چگونه اندیشههای نیچه، چه به درستی تفسیر شده باشند و چه مورد تحریف قرار گرفته باشند، در تار و پود فرهنگ و اندیشۀ غرب و جهانِ معاصر رسوخ کرده است.
منابع و مآخذ مطالعه و پژوهش در بارۀ فریدریش نیچه:
برای مطالعه و تحقیق درباره فریدریش نیچه، منابع بسیار متنوعی وجود دارد که از آثار خود او گرفته تا تحلیلها و زندگی نامههای متعدد را شامل میشود. در اینجا به چند دسته اصلی و نمونههایی از آنها اشاره میکنم:
آثار خود نیچه (به ترتیب اهمیت و تاریخ نگارش):
۱- تولد تراژدی :
اولین اثر مهم او که در آن مفاهیم آپولونی و دیونیزوسی را معرفی میکند.
۲- تأملات نا بهنگام:
مجموعهای از چهار رساله، شامل مقاله “در باب فایده و زیان تاریخ برای زندگی” که در مورد آن صحبت کردیم.
۳- غروب بتها:
نقدی تند و گزنده بر فلسفۀ ، اخلاق و فرهنگ سنتی.
۴- اینک انسان :
شرح حال خودنوشت نیچه که در آن آثار و اندیشههایش را معرفی میکند.
۵- چنین گفت زرتشت:
شاهکار ادبی و فلسفی نیچه که در آن مفاهیم کلیدی چون ابرانسان، اراده معطوف به قدرت و بازگشت جاودانه را به زبان شعرگونه بیان میکند.
۶- فراسوی نیک و بد:
اثری فلسفیتر که به نقد اخلاق سنتی و بررسی مفاهیم جدید میپردازد.
۷- تبارشناسی اخلاق:
تحقیقی عمیق درباره ریشههای مفاهیم اخلاقی “خوب” و “بد”، “خیر” و “شر”.
۸- بشری، بیش از حد بشری:
اثری که آغازگر دوره “روشنگری” در فلسفۀ اوست و لحنی علمیتر دارد.
حسین افضلیان: بیرجند – فروردین ۱۴۰۵
