مرز میان دردِ دل و دلالیِ درد – نوشته رزیتا تقی زاده
درد داشتن، بد نیست. گفتنش هم بد نیست. ما انسانیم، نه سنگ. گاهی دلتنگ میشویم، گاهی زخمی، گاهی خسته. آنوقت دلمان میخواهد یکی باشد که گوش بدهد، بیداوری، بینسخهپیچی. یکی که فقط باشد؛ کنارمان.
این میشود دردِ دل: حرف زدن با دل، نه از سر گلایه، نه برای جلب ترحم. فقط برای اینکه سبک شویم. برای اینکه کسی آنسوی حرفهامان را لمس کند.
اما دردِ دل، همیشه اینقدر بیآلایش نمیماند.
گاهی راه میافتد و بدل میشود به شگردی برای بودن. به ابزاری برای دیده شدن. به نمایشی برای ترحم. آنوقت درد، دیگر درد نیست؛ دلالیِ درد است.
آدمهایی هستند که هر جا پا میگذارند، سفرهی نارضایتیشان را باز میکنند. از زمین و زمان گله دارند. همیشه شاکیاند، همیشه قربانیاند. اگر روزی برسد که چیزی برای نالیدن نداشته باشند، ساکت میشوند؛ بیهویت، بیماجرا.
انگار یاد گرفتهاند که با نالیدن معنا پیدا کنند. زنده بودنشان را از «تأیید شنوندگان» میگیرند. دنبال راه نیستند، دنبال تسکین هم نیستند؛ فقط میخواهند نالهشان شنیده شود و کسی، هر کسی، لحظهای بگوید: «وای، تو چقدر کشیدهای…»
در جامعهی ما، این دلالیِ درد بهشکلی شگفتانگیز رایج است.
انگار بهمحض اینکه چند نفر دور هم جمع میشویم، بیآنکه نیازی باشد چیزی بگوییم، همهمان یک قرارداد نانوشته را به یاد میآوریم:
درب صندوقخانهی کهنهی ذهنمان را باز کنیم، و زبالههای تلنبارشدهی گله و شکایت را وسط جمع بریزیم.
هیچکس نمیپرسد: «آیا هنوز این زخمها تازهاند؟» یا «قرار است چیزی از دل این حرفها بجوشد؟»
نه. فقط میریزیمشان بیرون.
بارها و بارها.
باور کردهایم که «با هم بودن»، یعنی با هم نالیدن.
این، دیگر دردِ دل نیست.
این، یک جور کاسبی با زخمهای پوسیده است.
یک تکرار فرساینده، یک خودآزاری جمعی که هیچکس را نجات نمیدهد
خسته ایم از این مدل آدمها.
از کسانی که همیشه نقش قربانی را بازی میکنند و هیچ تلاشی برای تغییر ندارند. کسانی که تو را بدل به «زبالهدان احساسی» میکنند: گوش بده، همدردی کن، اما خدای نکرده نگو که شاید راهی برای رهایی هست، که فوراً میرنجند.
خستهایم از رابطههایی که فقط بوی گلایه میدهند.
خسته ایم از آدمهایی که درهای ذهنشان را به روی نور بستهاند و با ولع، بوی نم را نفس میکشند.
اما این عادتِ نالیدنهای جمعی، این دلالیِ مکررِ درد، چیزی نیست که باید در برابرش تسلیم شد.
باید با آن جسورانه مقابله کرد.
در جامعهای که همیشه زخمی، همیشه دردمند بوده، «گوش دادن به درد» تبدیل شده به فضیلت، به کار خیر، به باقیات صالحات.
اما گاهی باید این رسم را شکست.
باید جایی ایستاد و با صدای بلند گفت:
من برای رنج کشیدن نیامدهام.
من برای زیستن آمدهام.
ما باید روزی به این جسارت دست پیدا کنیم که بگوییم:
من برای زندگیکردن، برای لذت بردن، برای دیدن زیباییها، برای تجربهکردن، برای رشد، و برای آرامش پا به این دنیا گذاشتهام.
نه برای اینکه مدام زخمهای دیروز را باز کنم و آنها را با آب چشم شستوشو دهم.
تلخیها و شیرینیها، همه بخشی از شرایط زندگیاند.
هیچکس نیست که از آنها در امان باشد.
و مهمتر از همه: بسیاری از رنجهایی که میکشیم، نتیجهی تصمیمها، سکوتها و رفتارهای خود ماست یا بی دانشی و کم سوادی که باعث شد اجازه دهیم برایمان اینگونه، تصمیم بگیرند، از کم جسارتی مان که تغییر ندادیم ، و آسانتراین بود که مثل
بره ای ملوس، سر به زیر بیندازیم و معصومانه! به فرمان چوپان و قدمهای گَله ، دل بسپاریم، و حالا پشیمانیم غافل از اینکه روزگار برای هیچ مسافر جا مانده ای صبر نمیکند…..
مقصری برای دردهای من وجود ندارد.
رنج را میپذیرم، اما آن را نمیپرورم.
در آن غرق نمیشوم.
بلکه از دلش عبور میکنم، تا به روشنایی برسم.
دردِ دل، وقتی پاک است، وقتی واقعیست، با خودش نوعی سکوت میآورد. بعدش آدم حس میکند سبکتر شده. مثل وقتی اشک میریزی و روحت تازه میشود.
ولی دلالیِ درد، تو را خالی میکند. نه فقط تو را، حتی کسی را که فقط آمده بود کنارت بنشیند.
فرق این دو، در نیت است. در صداقت است. در شجاعت روبهرو شدن با خود.
و مهمتر از همه، در این است که آیا میخواهی زخمت خوب شود، یا فقط دوست داری آن را هی نشان بدهی و بگویی: «ببین… هنوز هست.»
ما باید این مرز را بشناسیم.
هم در گفتن، هم در شنیدن.
گاهی باید با خودمان درددل کنیم. گاهی باید بنویسیم، نه بگوییم. و گاهی باید بلد باشیم در برابر دلالان درد، در را ببندیم و بیهیچ عذاب وجدانی، دور شویم.
نه هر اشکی، اشک پاکیست.
نه هر دردی، دلیل شنیده شدن دارد.
و نه هر کسی، شایستهی آن است که سنگ صبورش باشیم
رزیتا تقی زاده
