وضعیت تمدن بشری در تغییر و تحولات آینده- گفتگو با دکتر امید میربهاء- بخش سوم
با وجود تمامی سئوالاتی که در حول و حوش نظریه تکاملی- عصبی پارادوکس پیشرفت دکتر امید میربهاء وجود دارد باید اعتراف کرد که ، قدرت نظریه دکتر میربها در **ایجاد یک چارچوب روایی قوی و به هم پیوند زدن حوزههای مختلف دانش** است. این نظریه **سؤالهای درست و عمیقی** را مطرح میکند:
* آیا طراحی مغز ما با خواسته های جهان مدرن ناسازگار است؟
* آیا قیمت روانی پیشرفت بیش از حد بالا رفته است؟
* آیا میتوان تمدنی طراحی کرد که هم پیچیده باشد و هم برای مغز انسان «طبیعی»تر احساس شود؟
ارزش اصلی این نظریه، نه در ارائه پاسخهای نهایی، بلکه در گشودن یک زمینه پژوهشی جدید و وادار کردن جامعه علمی به بازاندیشی در مفروضات بنیادین درباره رابطه تکامل، مغز و تمدن است.
در دو جلسه قبل تحولات علوم و تفکرچند رشته ای و اضطراب بشری و راه حل های موجود تاکنون را بررسی کردیم در ادامه گفتگو با دکتر میربهاء وضعیت تمدن بشری در این تغییر و تحولات را بررسی خواهیم نمود؟

بحش سوم:
اندیشه روز: بنظر می رسد با توجه به آنچه توضیح دادید تمدن بشری در شرایط بن بست قرار گرفته است؟
دکتر امید میربهاء : بله، همه آنچه جزء ویژگی ها و نقاط قوت او بودند برای اینکه بشر بتواند بر دنیا مسلط و قدرتمند پخش شود همه آن نقاط قوت باعث شده به یک بن بست واقعی رسیده است و در کفه ترازو یک موضوع ساده باقی مانده است یا باید بتوانند موضوع را به مغز بکشانند یعنی زندگی را با سناریو های مشخص نه اختیاری در کار باشد و نه جبری و به کمک الگوریتم های هوش مصنوعی و تراشه بتوانند مسیری را برای افراد تعیین کنند تا بدون اختلال و اضطراب بتواند طی کند .
یا اینکه خود را به دست راه حل های قدیمی و اتفاقات قدیمی بسپارد از جمله پدیدار شدن بیماری ویروسی و اینها می توانند کشتارهای جمعی به وجود بیاورند یا اینکه بشریت بخاطر فروپاشی تعداد زیادی از دولت ها داخل یک هرج و مرج کامل قرار بگیرد و حتی ناتوانی تامین قوت و غذای هشت میلیارد انسان بتواند پاسخ بدهد و یا اینکه در آخر از سلاح های مرگبار استفاده کنند یا خواسته یا نا خواسته با یک الگوریتم هوش مصنوعی که به یک اشتباه تکیه کرده باشد برای اینکه بتواند بشریت را نجات دهد، تعداد زیادی از بشر از بین می برد. این یکی از سناریوهایی است که در مورد آن فیلم می سازند و کتاب می نویسند . چگونه آن نقطه عطف بوجود آمده و ما را در سراشیبی قرار داده است که چند هزار سال بعد گریبان ما را بگیرد
اندیشه روز: فرضیه و نظریه در این مورد جنابعالی چیست؟
دکتر امید میربهاء : این یک بحث جدی است و جسارت می خواهد که بتوانیم فرضیه ای را ارائه کنیم که بتوانیم روی آن تکیه کنیم.اعتقاد من اینست که تا زمانی که انسان با نئاندرتال ها و با گونه هایی که خیلی نزدیک تراز ما به طبیعت بودند ویا امکانات تکاملی مغزشان در حدی نبوده که فاصله خیلی زیادی از طبیعت بگیرند ؛ تا زمانی که ما با آنها در تعامل بودیم ، درست رفتارمان می توانست تنظیم شود در بده بستان های ژنتیکی گونه ها با گونه ها ،به یک تعادل و نقطه ثبات می رسیدیم .درست مثل یک استاد پیر و یک جوان خیلی پر هیجان . و وقتی این گونه ها از میدان زندگی حذف شند یا ناپدید شدند؛ باعث شد با خودشان یک خردی را ببرند که این انسان هموساپینس جوان دارای یک مغز فوق العاده قوی که متکی بر ارتباطات و اتصال و کارکردن مغزها با هم باشند مثل یک تیر از کمان رها نشود تا بتواند زندگی و حیات را به یک نقطه بحرانی که در آن قرار گرفته نرساند.
این یک فرضیه است نه کسی می تواند آن را ثابت کند و نه کسی می تواند منکر آن شود و به هر حال نقطه تعادل همیشه با کسانی امکان پذیر است که دارای خرد هستند و از هیجان زدگی به دورند و این مسئله در نوروساینس در حال اثبات شدن است و قبلا ما می گفتید قبایل و اقوام قدیمی مثل اقوام کوچک آمازون که چطور با هم زندگی کرده اند و می توانند بقای خودشان را با هم حفظ بکنند و اینها یک نوع روانکاوی اجتماعی و جمعی دارند و با طبیعت خودشان زندگی می کرده اند و برای مدیریت خودشان از آن استفاده می کرده اند و این مسئله در سرخ پوستان آمازونی نوشته شده است و مورخین راجع به بیماران تخیلی آنها سخن گفته اند،…
به هرحال هوش با خرد فرق می کند . خرد ما را در بستر زندگی و طبیعت با اعتماد رها می کند و هوش و هوشمندی ما را با هیجان زدگی از آرامش زندگی دور می کند و نهایتا در آغوش تراشه های رایانه ای می اندازد.
اندیشه روز: پس امروز بشر درگیر یک معضل و اثر چند هزار ساله است؟
دکتر امید میربهاء : آنچیزی که مباحث راقابل فهم می کند به آن تایم افکت می گویند. اثر زمان.ما در اغلب در فرضیه ها و نظریات مان معمولا فراموش می کنیم . منظور اینست که میلیون ها سال طول کشیده تا گونه های مختلف بشری شکل بگیرند و صدها هزار سال طول کشیده تا از میان آنها یک گونه غالب بیرون بیاید و بتواند زندگی کند. دهها هزار سال طول کشیده که بتواند توانایی های خودش را بکار بگیرد و بقای خودش را تامین کند. هزاران سال طول می کشد تا اینگونه جدید بتواند مدیریت جمعی و فردی را از خودش بوجود بیاورد که بتواند راهنمایی برای ادامه راه داشته باشد . صدها سال طول می کشد که از میان اشکال گوناگون مدیریت فردی و جمعی به مقطعی برسیم که موضوع جهان شمول شود و نیازمند یک مدیریت جهانی باشد و سال ها طول می کشد که یک مدیریت جمعی و فردی جهان شمول ساخته و پرداخته شود و بتواند برای نوع بشر یک الگوی زندگی بدون دغدغه تامین کند . الان در مرحله آخر قرار گرفته ایم و درست مثل تیری که از کمان رها شده باشد قرن ها را طی کرده و به این نقطه رسیده ایم و این نقطه عطف مجددی است که یا ما موفق می شویم این کار را انجام دهیم و یا آنچیزی که جهان شمول باید میشده فرو می پاشد.
اندیشه روز: در مورد نقش مدیریت فردی و جمعی در زمانه و شرایط فعلی نظرتان چیست؟
دکتر امید میربهاء : اینها همه مستلزم اینست که به ادبیات و تفکر علمی کنونی که در قالب تکامل گرا جهان هستی را نگاه می کند باور داشته باشیم و این اصلا الزامی نیست و یا می توانیم این باورهای علمی امروز را کاملا می توان بی تفاوت بود و ارزش خاصی قائل نشویم . این سینا معتقد بود که هرچیزی برای خودش یک نظریه است و دلیلی ندارد که حرف خودش یا شاگردش حقیقت داشته باشد. به هر حال من فکر می کنم این مسائل را می شود در سطح خرد دیالکتیک اضطراب و بی حوصلگی را در نظر گرفت و در سطح کلان بحث توسعه و جنگ را در نظر گرفت و برای هر کدام اطلاعات و مصداق های فراوانی وجود دارد. آخرین نظر سنجی ها نشان داده است که بی حوصلگی در زمان حاضر خیلی شدید تر از قبل شده است و با وجود همه امکانات موجود خیلی از افراد جوامع پیشرفته اعلام کرده اند که اضطراب باعث آسیب به آنها شده است و مدت هاست بحث توسعه و کمبود منابع زمین ادامه دارد . این اشکال مدیریت فردی و جمعی از گذشته ها خیلی دور و تاکنون وجود داشته است و در همه جا وجود داشته است و تلاش می کرده اند به مدیریت فردی و جمعی برسند و برای قرن ها موفق هم بوده اند اما بتدریج به دلایل مختلفی از بین رفته است و ادیان هم در همین راستا می تواند فهمیده شود و ادیان هم می توانسته اند از اینکه دائما خشونت یک سرزمین را از بین ببرد جلوگیری کنند اما متاسفانه در قرون اخیر ادیان هم موفق نبوده اند و با جنگ ها صلیبی و اختلافات و درگیری های مذهبی و اعتقادی ،چنین مدیریتی فراموش شده است و کار بجایی رسیده است که در زمان فعلی دست به دامان ایلان ماسک و تراشه های او شده اند.
اندیشه روز: یعنی باید در این شرایط مدلی برای زندگی داشت؟
دکتر امید میربهاء : بله به مدلی برای ساخت زندگی نیازمندیم.شاید لازم باشد من در اینجا مدلی را که در پشت مطالب قرار دارد بیان کنم که تمام این مطالب از زاویه دید این مدل می تواند قابل فهم باشد.
در ادبیات علمی امروزی که به هر حال منتج از ادبیات علمی قرن نوزدهم و بیستم هم هست و هنوز از آن جدا نشده فقط یک سری ابزارهای جدید بوجود آمده که به عنوان مثال می تواند دقیق تر بگوید ژن نئاندرتال در گونه بشری امروزی وجود دارد. می توانند به دقت بگویند برای چه زمانی بوده این دقت هم حدودی دارد و تا حدودی می توانند با دقت بگویند برای چه زمانی و چندهزارسال قبل بوده.
در این ادبیات و با این ابزارها آن چیزی که در واقع جمع بندی هست و خیلی هم کسی به آن اشاره نمی کند زیرا چند رشته ای است، یعنی اگر این جمع بندی در هر رشته جدا گفته شود آثار زیادی روی پیشرفت علمی فرد یا جایگاه علمی آن فرد ندارد و حتما باید در چارچوب ادبیات رشته ی خودش صحبت کند.
اما در اینجا می توانیم این را بگوییم.
در هستی که ما می شناسیم روی کره زمین، من تاکید می کنم چون کسی هستی را در جای دیگری نمی شناسد، در این هستی که ما روی کره زمین می شناسیم و می بینیم و می توانیم مشاهده علمی داشته باشیم، چیزی که مسجل است اینست که یک برنامه ساخت زندگی برای هر موجود زنده ای وجود دارد که با این برنامه می تواند عمر خود را سپری کند و خب حالا بقای گونه خود را نیز تامین کند چون فقط فردی نیست، باید گونه ای هم به آن نگاه کرد. این هستی را می تواند در محدوده خودش تداوم آن را تامین کند.
پیش می آید که یا شرایط اقلیمی تغییر می کند یا گونه های حیوانی و گیاهی مختلفی از بین می روند به هر حال اتفاقاتی می افتد که کره زمین همیشه آبستن آن است، از زلزله گرفته و بسیاری چیزهای دیگر، داده های محیطی که با آن برنامه به هم زنجیر شده اند تغییر می کند و مسیر این تغییر شرایط تکاملی ایجاد می شود یعنی گونه ها در تعامل با هم برای اینکه بتوانند بقای خود را ادامه دهند باید آداپتاسیون از طریق تکامل فیزیولوژیکی صورت بگیرد.
البته یکبار دیگر در اینجا می گویم که اینها با درنظرگفتن گذر زمان معنی پیدا می کند یعنی این تایم افکت است که به این داستان معنا می دهد.
ممکن است بین این دو نقطه یعنی از یک برنامه ساخت زندگی به یک برنامه ساخت زندگی دیگر خیلی اتفاقاتی بیافتد از جمله اینکه تکامل ناقص شود، بوجود بیاد اما نتواند به زندگی ادامه دهد، یا اینکه بعضی جنس های فیزیولوژیکی جدیدی پیدا می شود و یا از بین می رود، به هر حال این برنامه جدید کج و کوله ساخته خواهد شد چون برنامه قبلی هنوز فعال است و در حال کار کردن است به هر حال در یک نقطه ای از این تاریخ تکامل به عنوان یک گونه تثبیت شده ظاهر می شود و مایی که آن را مشاهده می کنیم آن مسیر تکاملی را نمی بینیم و فقط همانی که هست یا نیست را می بینیم.
این یک چیز طبیعی است و ما این را تقریبا می دانیم از قرن نوزدهم که داروین به آن اشاره هایی داشته و مطالبی نوشته واین بحث تکامل را باز کرده می دانیم که این موضوع هست و همینطور دقیق تر و دقیق تر هم می شود.
ولو اینکه کتاب هایی راجع به علوم تجربی و زیستی و این مطالب صحبت می کنند را سانسور کنیم و بگوئیم راجع به تکامل که اصلا صحبت نشود، کاری که در آمریکا در خیلی از ایالاتش انجام می دهند.
در اینجا یک اتفاقی دیگری هم در مورد انسان افتاده یعنی این گونه هایی که به هر حال در ارتباط با هم توانستند گونه بشری امروزی را به لحاظ فیزیولوژیکی شکل دهند، یک مرحله دیگر هم تکامل داشته و اینکه از کی شروع شده، چه مسائلی را طی کرده تا به این رسیده که پنجاه-شصت هزارسال پیش ما رد پا داریم که این گونه جدید ولو اینکه بگوئیم در سی هزار سال قبل هم گنجایش مغز او کوچک شده ولی به هر حال در این گونه جدید یک اتفاق دیگر هم افتاده یعنی از یک مسیر آداپتاسیون طبیعی یک اتفاق دیگر هم در آن صورت گرفته که این کمی غیر طبیعی است.
و آن اینست که ساخت برنامه ای که برای هر موجودی که زنده است وجود داشته این برنامه به نحوی به جامعه بشری سپرده شده نه فقط خود آن انسان.
و این را مغز این انسان در خودش لحاظ کرده که بتواند برنامه هایی که از بیرون برای ساخت زندگی فردی خودش تبعیت و اطاعت کند و این اتفاق جالبی است.
یعنی گونه به هر فردی از آن گونه دستور می دهد که چگونه زندگی کند و ما در اینجا دیگر تکامل طبیعی نداریم بلکه تکامل اجتماعی و تاریخی داریم.
اگر این اتفاق نیافتاده بود که موضوع، ساخت برنامه زندگی از داخل یک فرد به بیرون داخل یک فرد برود به لحاظ فضای هستی این اولا برای خودش بی همتاست، شاید از اینجاست که به این نتیجه رسیدند که اشرف مخلوقات است و اینکه به هر حال بخش وسیعی از اراده یک موجود زنده برای ایفای نقش در حفظ بقای خودش و گونه اش محول شده به نهادهای اجتماعی و مجموعه ای از فعل و انفعالات بین آدمها و جایگاه هایی که دارند که این برای خودش یک ویژکی استثنائی است.
موضوع اینست که هرکدام از این سه وجه یعنی ساخت برنامه زندگی اولیه، ساخت برنامه های زندگی بینابین و نهایتا این ساخت برنامه ی آخر که تبعیت می کند از اینکه جامعه به او بگوید که آن را چطور بسازد همه اینها در بدن و مغز انسان همه با هم کار می کنند.
به همین خاطر است که ما می گوئیم مثلا مغز فعلی ما مقاومت می کند به اینکه یک سری از توانایی هایی که یک آدمیزاد دارد را بتوانیم از آنها استفاده کنیم یا مثلا یک سری اختلالات که جنبه ژنتیکی دارند، اختلالات روحی و روانی که در مغز اشاعه پیدا می کند که می گوئیم اینها جنبه های ژنتیکی دارند.
بدیهی است که در اینچنین شرایطی مسئله ی اساسی اینست که بشر در طول عمر خود با بحران های شدید یا ملایم تری می تواند رو به رو شود این مسئله مهم است یعنی در این مدلی که ما الان راجع به آن صحبت می کنیم، فرد با جامعه اش را با هستی و زندگی مرتبط می کند. از اینجا به بعد اگر راجع به هر مسئله ای در پس ذهن خود داشته باشیم می توانیم راجع به هر مسئله ای که مربوط به این موضوع ما می شود هم فکر کند، هم نظر بدهد و هم تحلیل کند و به داده های جدیدتری برسد.
اندیشه روز: در این مدل باید به بشر به گونه ای دیگر نگاه کنیم و خیلی از علوم باید تغییر روش و شیوه تفکرداشته باشند؟
دکتر امید میربهاء : اگر با این فرض جدید به روانشناختی بشر امروزی یا اصلا گونه بشری نگاه کنیم، مشاهدات ما می توانند بسیار متفاوت باشند تا اینکه بخواهیم بر اساس نظریه هایی که در روانشناسی یا علوم موازی با آن و جامعه شناسی و غیره مسئله را نگاه کنیم.
این فرض یک فرض جامع است که به ما این اجازه را می دهد که روانشناختی گونه بشری را از زاویه دید این انواع مختلف ساختار مغز که در طول زمان شکل گرفته نگاه کنیم.
کلا این سه وجه تکاملی الزاما ایجاب میکند که ما یک ساختاری در مغزمان داشته باشیم که به ما اجازه دهد این سه را با هم مرتبط کند و این تمام ابزارسازی های نورولوژیکی هست که به ما اجازه ی صحبت کردن می دهد.
زبان، زبان محاوره، زبان ادبیات، زبان علوم مختلف و این زبان باید به نوعی گویای روابطی باشد که این سه نوع ساختار مختلف با هم بتوانند ارتباط داشته باشند.
ما الزاما نباید فکر کنیم زبان برای این بوده که ما با هم صحبت کنیم نه شاید به این خاطر بوده که کارکرد مغز ما اینچنین بوده است.
این مسیر تکاملی آنقدر پیچیده ست که قبل از اینکه ما به این موضوع فکر کنیم که روابط ما با هم چه تاثیراتی را بر هرکدام از ما و بر بقای گونه میگذارد اصلا باید بدانیم این هماهنگی ها و هرکدام از این ساختارها به تنهایی و باهم باید دید اینها چطور بیان می شوند و هرکدام چه الزامات و چه چیزهایی را ایجاب می کند.
اندیشه روز: واقعا این پیچیدگی در خودش به اندازه کافی این قدرت را دارد که بتواند بحث هایی مثل عرفان، شعر، قدرت طلبی ها، خودخواهی ها و خیلی چیزهای دیگر را به تنهایی توضیح دهد؟
دکتر امید میربهاء : بله ، به عنوان مثال ارتباط کل مغز یک انسان با قدیمی ترین ساختاری که وجود دارد در این پدیده که در طول تکامل که اشاره شد به وجود آمده، ارتباط ما با اولین برنامه ساخت زندگی مان بوده که در قلب طبیعت تپیده و ما را با هستی مرتبط میکند، پس خیلی طبیعی است که هرانسانی در اینصورت احساس داشته باشد که خدایی وجود دارد و خدای خودش است و این حسی که ما همه می توانیم داشته باشیم که ما همه به یک جایی وصل هستیم که خارج از مسائل اجتماعی، خارج از جامعه و خارج از نوع بشر معنی دارد یعنی ما را به پیکره ی اصلی هستی متصل میکند.
همین مطالعاتی که امروزه وجود دارد نشان می دهد بسیاری از خصوصیاتی که ما داریم، نارسیسیزم، پارانویا، اینکه ما تشنه ی تشویق شدن هستیم، قدرت طلبی ها و خیلی چیزهای دیگر به احتمال خیلی زیاد می توانند همراه با اختلالاتی که دارند از اضطراب گرفته تا افسردگی و غیره همه می توانند به برنامه های ساخت یک زندگی که ما در دوره های خیلی طولانی و خیلی قدیم داشتیم و اینها ساختارهای واسط بودند که ساختار قدیمی را به یک ساختار جدید امروزی وصل کردند.
اینها ممکن است در شرایط تغییراتی که ممکن است در بحث های اقلیمی یا محیطی به وجود آمده باشد نوعی دفاع از خود و درنتیجه حفظ گونه و بقای گونه بوده است.
هر چیزی شرایط خودش را دارد، احتمال این هست که مثلا خودخواهی ها و حرص زدن های خیلی زیادی که در نوع بشر وجود دارد اینها ریشه های خیلی عمیق تر از این دارند که این موضوع توسط عوامل تربیتی ایجاد شده باشد، نه، ممکن است این در مغز ما، در ساختار مغز ما، در گوشه ای از تاریخ تکامل این پدیده، حک شده باشد و نباید منکر آن شد.
و مرحله سوم که ما عملا برنامه سازی ساخت یک زندگی را محول کردیم به جامعه تا اینکه در خود هر فرد این ارتباط با گونه وجود داشته باشد که به صورت طبیعی و موزون همه چیز تحول پیدا کند و ادامه پیدا کند شاید همین قسمت سوم و مرحله سوم به هرحال خودش دینامیزم خیلی عجیبی دارد که همین امروز ما می دانیم وقتی دو تا مغز با هم کار می کنند با یکدیگر سینکرون می شوند و این سینکرونایز شدن زمینه ای است برای اینکه جامعه بتواند این برنامه سازی را انجام دهد.
کافی است برای این موضوع تعدادی از افراد یک قوم به یک باوری برسند و بخواهند این باور را اشاعه دهند و به هرحال بازهم ممکن است این هم در طول تکامل معنی دار بوده باشد و بسیاری از مسائل را رقم زده باشد.
در اینجا می توانیم به این اشاره کنیم که در تمامی ادیان ما این را میبینیم که بحث طریقت از بحث شریعت جداست.
امروزه ما می دانیم که در فیزیولوژی مغز، این حسی که فرافردی است به قدیمی ترین ارگان های تکاملی مغز وصل است درصورتی که حس مذهبی در جاهای دیگه و قسمت های مختلف مغز و تعاملات آنها شکل می گیرد.
یعنی حتی در اینجا هم می توانیم ببینیم این واقعا جداست یعنی در مغز ما این حس دینی می تواند به دو قسم، شکل عرفانی و به شکل مرحله سوم یعنی تبعیت از قواعد اجتماعی باشد.
از این دست بسیار هست که می شود گفت و حداقل دری را باز کند به روی این موضوع که ما نه چیزی را در خودمان انکار کنیم و نه بخواهیم حتما به زور نظریه هایمان را به وجود بشری تحمیل کنیم، این واقعیت هست که وقتی یک اثری به این پیچیدگی وجود دارد و در طول زمان این پیچیدگی شکل گرفته و باهم هماهنگ شده خب این به تنهایی آنقدر قدرت دارد که بتواند هم مسئله را درست درک کند و هم راه حل های درست مسئله را انتخاب کند.
اندیشه روز: دکتر در اقوام بدوی اسطوره سازی ها در راستا ساده کردن و دوری از پیچیدگی ها بوده است؟
دکتر امید میربهاء : لازم می دانم به یک نکته اشاره کنم که برای خودم هم همیشه یک مسئله بوده و در عین حال هم از آن لذت برده ام. اقوامی که به آنها بدوی یا ریشه ای می گوییم و من ریشه ای را ترجیح می دهم، که اینها روی سطح کره زمین پراکنده هستند اگر البته امروزه چیزی از آنها باقی مانده باشد. چند چیز بین همه اینها مشترک است.
تا جایی که من مطالعه دارم و مشاهدات خودم را راجع به این موضوعات عنوان میکنم.
اول اینکه اسطوره سازی در اینها بسیار ساده است و در کمال سادگی برای آرامش روح و روان افراد آن قبیله یا جمع کوچک بشری خیلی موثر هستند.
تماما از جنس این هستند که ما و خودشان را به اجدادشان و به آب و هوا و باد و به حیوانات دیگر وصل کنند و در واقع یک نوع ادغام در وجود هستی در همه ابعاد آن است و هیچ پیچیدگی خاصی ندارد، عبادت دارد ولی پیچیده نیست.
نکته بعدی اینکه اینها از سرود، موسیقی با ابزاری که بازهم خیلی ساده هستند برای باهم بودن استفاده می کنند و ما امروزه می دانیم که مغز حتی این احتمال وجود دارد که قبل از زبان با موسیقی آشنا شده، یعنی در مسیر تکاملی مغز موسیقی برای انسان پیش از زبان بوده است. نه یک موسیقی پیچیده ولی باهم خواندن، باهم رقصیدن باهم صدا و صوت و اصواتی را تولید کردن که این بتواند هم هیجان را تولید کند و هم به شعف ببرد.
نکته بعدی اینها همگی از گیاهان استفاده می کنند نه فقط برای دارو و مسائل خورد و خوراک بلکه از جنبه مخدر بودن برخی گیاهان برای یک حضور خودآگاه جمعی استفاده کنند، یک وجدان مشترک که می توانسته دیده شود و حس شود.
امروزه مقالات بسیاری در نوروبیولوژی در مورد این موضوع داریم که از قارچ گرفته تا گیاهان دیگری که همه اینها به نوعی چشم دیگری را مغز انسان باز می کنند مانند چشم سوم.
چهارم اگر اینها در ارتباط با این موجود سفیدپوست الکی یا مشابه آن و در تماس با آن قرار نگیرند اینها در یک همزیستی کامل با محیط خود زندگی می کنند یعنی همه بدن های قوی دارند، سیستم های ایمنی قوی دارند و واقعا انگار جزء لاینفکی از هستی هستند.
برخلاف انسان مدرن امروزی که سیستم ایمنی نابود شده و مدام در معرض خطرهای مختلف قرار می گیرد. می تواند اینها را از طریق ازدیاد جمعیت و تولید بالایی که بوجود می آورد و تکنولوژی جبران کند که حداقل بتواند خودش را چندبرابر کند و روی کل کره زمین پخش کند.
این نکات نشان می دهد که نوعی آرامش در هستی وجود دارد و به هرحال این بشر از آن به هردلیلی بهره مند شده بوده، این را باید اضافه کرد که اینها یک سری پراتیک های روحی، روانی و فیزیکی دارند که اغلب به هم شبیه هم هستند، از تنفس مشخص گرفته تا حرکات موزون، اینها را دارند که به آنها اجازه می دهد یک تمرکز و یک اعصاب قوی داشته باشند که بتوانند در کنار هم با حسن نیت زندگی کنند.
اندیشه روز: مثل مدیتیشن؟
دکتر امید میربهاء : من اسم مدیتیشن را نمی خواستم بیاورم اما خیلی ها این را هم دارند و یا حتی چیزی که امروزه از آن به عنوان ورزش رزمی صحبت می شود، نوعی حرکات موزونی است که با تنفس و مسائل تمرکز و همه در هم آمیخته اند و واقعا همه اقوام قدیمی این را دارند و پژواک آن را هم می توانیم در اقوام تمدن زده غرب و شرق ببینیم که باقیمانده خردمندی های اولیه بشری است.
وقتی همه اینها را می گوییم شاید به نوعی به خوشبینی و امیدواری اعتقاد پیدا کنیم و سعی کنیم در مسیر آن قرار بگیریم و به همنوعان خود از هشدار گرفته تا اشاره و هرطور شده بگوییم که به هرحال راه حل هایی وجود دارد غیر از راه حل هایی که قدرت در جامعه می تواند اعمال کند که تماما بر این اساس ساخته می شود که بتواند برنامه هایی را برای زندگی افراد تعیین و تنظیم و تامین کند.
من در برخی از متون قدیمی که خداوند شاید بخاطر اینکه من جویای حقیقت بودم پیش رویم قرارداده و مقداری در مورد آن مطالعه کردم مشخصا دیدم که هست و قدیمی هم هست شاید بیش از سه هزار سال و این متون نشان می دهد که انسان می تواند این زندگی عاری از تنش را مدیریت کند، تنش هایی که واقعا به دلیل عدم هماهنگی سه ساختار و سه وجه تکاملی که در مغز انسان پدیدار می شوند بتواند مدیریت کند و به همنوع خودش صدمه وارد نکند تا بقای گونه خودش و گونه های مجاور خودش را نه اینکه تامین کند بلکه حداقل آن را خدشه دار نکند.
اندیشه روز: در پایان گفتگو شاید بتوانیم بگوییم حضرتعالی تلاش می کنید از فرضیه ها و نگاه چند رشته ای یک نظریه و مدلی که ارائه کنید برای یافتن شیوه جدیدی از مدیریت فردی و جمعی در جوامع پر تنش و پر اضطراب کنونی که اگر راه حل جدیدی از آن حاصل نشود آینده نگران کننده ای را برای بشر به همراه خواهد داشت؟
دکتر امید میربهاء : برخی از موضوعاتی که مطرح نمودم ممکن است دارای ابهامات زیادی باشد، ولی به هر حال یکی از معایب نگاه چند رشته ای به مسائل است چون نمی شود راجع به هر مطلبی ریز شد و مقداری ابهام باقی می ماند برای اینکه هر کسی بتواند تلاش کند که این ابهامات را از زاویه دید خودش برطرف کند.
اندیشه روز: ما فکر می کنیم که جزء جزء آنچه جضرتعالی اشاره کردید نیازمند تنظیم یک فصل از یک کتاب علمی باشد و شاید نباید انتظار داست در یک گفتگوی کوتاه همه نتایج حاصل شود. اندیشه روز آمادگی دارد بخش بخش دیدگاه های مطرح شده را بصورت دقیق تری همراه با حضرتعالی دنبال نماید.
سایت اندیشه روز
Fekrvarzi.ir
شرح فشرده و آکادمیک از نظریه دکتر امید میربهاء
نظریه تکاملی-عصبشناختی پارادوکس پیشرفت
این نظریه استدلال میکند که بحران اضطراب و بیقراری در تمدن مدرن، صرفاً یک مسئله روانشناختی یا اجتماعی نیست، بلکه ریشه در یک «ناهمزمانی تکاملی» (Evolutionary Mismatch) عمیق دارد.
معماری عصبی-زیستی مغز انسان مدرن، حاصل میلیونها سال تکامل در محیطی کاملاً متفاوت (طبیعت و گروههای کوچک) است.
یک «نقطه عطف تکاملی» کلیدی حول ۳۰-۵۰ هزار سال پیش رخ داد: همزمان با ادغیم ژنتیکی با نئاندرتالها و سپس محو شدن آنها، و نیز کوچکشدن حجم جمجمه.
این نقطه عطف، پایان «همزیستی تعادلمحور» با طبیعت و آغاز دوره جدیدی از «خشونت سیستمیک»، انفجار جمعیت و استخراج منابع بود.
مغز انسان دارای یک **«معماری سهگانه»** است که منشأ تنش است: لایه کهن (اتصال به طبیعت)، لایه واسط (سازگاریهای تکاملی)، و لایه بیرونی (اطاعت از نهادهای اجتماعی پیچیده).
تضاد و عدم هماهنگی بین این سه لایه، منبع اصلی اضطراب، بیقراری و اختلالات روانی مدرن است.
تمدن، به عنوان یک سازوکار دفاعی در برابر این اضطراب، دو راهحل تاریخی ارائه داده است: «فعالیت و رشد» یا «جنگ و بسیج جمعی».
هر دو این راهحلها به بنبست رسیدهاند: رشد به فروپاشی بومشناختی و جنگ به نابودی اتمی منجر میشود.
راهحل سوم در حال ظهور، مبتنی بر فناوریهای کنترل عصبی (مانند تراشههای مغزی) است که یک dystopia تمامعیار را نوید میدهد.
راهحل پیشنهادی این نظریه، بازتعریف «پیشرفت» نه بر اساس پیچیدگی فزاینده، بلکه بر اساس افزایش «خرد» (Wisdom) است.
خرد به معنای بازسازی نهادهای اجتماعی به گونهای است که با معماری کهن مغز همسازتر باشند: ساده، شفاف و بازگرداننده احساس کنترل و ارتباط به فرد.
این نظریه، پارادایمهای رایج در علوم اجتماعی، روانشناسی و علوم اعصاب را با یکدیگر تلفیق میکند و یک چارچوب بینرشتهای برای درک بحرانهای جهان معاصر ارائه میدهد.
