تفکر چند رشته ای و آینده نهادها و ساختارهای بشری در عصر هوش مصنوعی – گفتگوبا دکترامید میربها
دکتر امید میربهاء در حال تدوین یک «نظریه یکپارچه تکامل-عصبشناسی-تمدن» است. هسته مرکزی نظریه او این است:
پارادوکس پیشرفت و اضطراب مدرن، ریشه در یک «ناهمزمانی» دارد: مغز سهلایه ما (کهن، واسط، اجتماعی) برای زندگی در جوامع کوچک و طبیعتمحور تکامل یافته، اما اکنون در یک تمدن فوقپیچیده و مصنوعی گیر افتاده است. این عدم تطابق، یک اضطراب هستیشناختی ایجاد کرده که تمدن سعی کرده آن را با «رشد» یا «جنگ» مدیریت کند، اما هر دو راهحل ، اکنون به نقطه پایان خود رسیدهاند. راه نجات، بازتعریف «پیشرفت» نه بر اساس پیچیدگی فزاینده نهادها، بلکه بر اساس افزایش «خرد» فردی و جمعی برای ایجاد هماهنگی بین سه لایه مغز و بازسازی نهادهایی است که سبک، شفاف و انسانمحور باشند.این نظریه، جاه طلبی و عمق فوقالعادهای دارد و میتواند یک چارچوب تحلیلی قدرتمند برای فهم بحرانهای جهان معاصر باشد.
در مهرماه و آبانماه و آذرماه 1403 در طی جلسات گفتگو با دکتر امید میربهاء موضوع تفکر چند رشته ای و آینده علوم بشری را در عصر حاضر مورد بحث و بررسی قرار دادیم .بدلیل اهمیت این گفتگو مطالب را در سه بخش تقدیم علاقمندان می کنیم

بخش اول:
اندیشه روز: دکتر از شما شنیده ایم که فرموده اید رشته های دانشگاهی و دکتری جذابیت و جهش ذهنی لازم را در افراد ایجاد نمی کند؟
دکتر امید میربهاء : بله به این دلیل که بنظر من افراد در یک فضایی محصور هستند و در آن موضوعات و زمینه ها و ابزارهای آن رشته، غوطه ورند و فراتر از آن را نمی بینند. به عنوان مثال نوروساینس چند رشته ای است برای اینکه افراد بتوانند یک تفکر چند رشته ای داشته باشند. یکی از موضوعات آن اینست که مغز انسان ها مجبور است بار استرس را تحمل کند و زمانی که می خواهد به این موضوع بپردازد دو راه حل پیش پای اوست یکی اینکه من مطالعه کنم و ببینم چه چیزهایی را باید در خودم تغییر بدهم تا بتوانم آن را انجام دهم و دیگر اینکه سیستمی که در آن زندگی می کنم را خوب بشناسم تا بتوانم آن را تغییر دهم و از همین جا دو مسیر ایجاد شده و هر کس به دنبال تصور خود می رود. ولی صرفنظر از اینکه می شود این دو دیدگاه را به هم نزدیک کرد واقعیت اینست که در اینجا بحثی مطرح است که به تمدن مربوط است نه فقط به جامعه ،یعنی در واقع ما می توانیم تاریخ را در آن بحث جامعه و فرد لحاظ کنیم.
من یک جمله می گویم و شاید موضوع راحت تر قابل فهم شود، هرچقدر ما به عقب برگردیم و زمان را به عقب برگردانیم به جوامعی می رسیم که تعداد افراد در آنها کم بوده و به جوامعی می رسیم که در آنها نهادها و ساختارها سبک بودند و حتی شاید بگوییم مثل شبنم صبحگاهی به راحتی در عرض روز می توانست بخار شود و به هوا بروند، در صورتی که هرچقدر جلوتر می رویم و همین الان که به دور و بر خودمان نگاه می کنیم این ساختارها و نهادها به قدری سنگین و عظیم اند که حتی ما در تماس با آنها بار استرس سنگینی را احساس می کنیم و نمی توانیم آنها را تغییر دهیم.
اندیشه روز: اگر با این ذهنیت نگاه کنیم هرچقدر که جلوتر می رویم جوامع ما عقب افتاده تر می شوند، چرا؟
دکتر امید میربهاء : این موضوع بحث خیلی جالبی است و تفاوت بین تمدن ها را می شود از این زاویه تحلیل کرد و همینطور پیشرفت و پسرفت و عقب افتادگی را نیز می شود در این قالب دید. درست است اگر با این ذهنیت نگاه کنیم هرچقدر که جلوتر می رویم جوامع ما عقب افتاده تر می شوند، چون فرد نمی تواند و یا سخت تر می تواند این بار استرس را از طریق تغییر دادن سیستم و ساختارها و نهادهایی که در آن وجود دارند از خودش دور کند و همینطور آن جاذبه ذهنی که در مغز ما ایجاد می کنند و استرس آور هم هستند.
و اگر عقب تر برویم و می رسیم به جوامع بدوی یا ریشه ای که چندنفر در آن زندگی می کنند و هیچ نهاد خاصی هم بوجود نیاوردند و استرسی هم در آنها مشاهده نمی شد و هیچگونه مسئله پیچیده ای هم نداشتند که مغزشان را دچار عذاب کند و می بینید که آنها بسیار راحت برای خودشان زندگی می کردند چرا؟ چون چیزی را بوجود نیاوردند و در واقع چیزی برایشان بوجود نیامده بود و در جامعه ای بدنیا نیامدند که چیزهایی در آن وجود داشته باشد که آبسترکت هستند اما وجود دارند و جاذبه برایشان ایجاد می کند، نه جاذبه به معنای جذب بلکه به این معنی که ما نمی توانیم تحت تاثیر آن نباشیم و مغز و ذهن ما از آن استرس می گیریم.
روی این مسائل می شود فکر کرد و اگر بخواهیم یک جامعه را مدیریت کنیم، باید نهادها و ساختارها را برای انسان هایی که در آن جامعه زندگی می کنند سهل الوصول کنیم نه اینکه مدام پیچیده تر و سخت تر و سنگین تر بنظر برسد تا اینکه افراد احساس کنند نمی توانند هیچ تاثیری روی محیط خود بگذارند و نمی خواهد هم در این محیط زندگی کند چون از آن استرس کسب می کند و مغز او بیمار می شود.
اندیشه روز: آیا واقعا ساده تر شدن نهادها و ساختارها به نفع بشر خواهد بود؟
دکتر امید میربهاء : خیلی از افراد جوانی که ایران را ترک می کنند و به جوامعی مثل کانادا یا جوامع غربی یا هرجای دیگری می روند، احساس آزادی که در ابتدا دارند و احتمالا بعد از مدتی این حس از بین خواهد رفت یا ضعیف و کمرنگ شود واقعا بیشتر به این دلیل است که با رفتن شان ساختارها و نهادهایی که روی آنها اثر می گذاشته و یک بار ذهنی برایشان ایجاد می کرده و استرس آور بوده، از قید آنها آزاد می شوند. ولی به تدریج اسیر سایر جاذبه ها می شوند و بار استرس دیگری از نوع دیگری بر آنها تحمیل می شود، ما باید به این موضوع فکر کنیم که مهاجرت جوانان در ایران که دلیل اصلی آن همین است چون افراد احساس می کنند استرس و جاذبه ها را در محیطی که زندگی می کنند نمی توانند از روی خود بردارند بنابراین به جای دیگری می روند که اینها نباشد، منتهی بعد از مدتی دچار جاذبه ها و مشکلاتی می شوند که در جامعه جدیدی که به آنجا رفته اند برایشان بوجود آمده است.
خیلی ها معتقدند که این یک موضوع مدرن است اما نظر من اینست که خیلی موضوع مدرنی نیست و شاید خیلی قدیمی تر از این حرف ها باشد مثلا اگر به زمان های خیلی قدیم برگردیم می بینیم که کوچ می کردند، با هم از دیاری به دیار دیگر می رفتند و جایی را ترک می کردند و به جای دیگری می رفتند، یقینا بازهم همچنین دلایلی ممکن است وجود داشته که باعث می شده آنها نیز چنین تصمیماتی بگیرند.به هر حال فکر می کنم جایز است که بیشتر به این مسائل فکر شود.
اندیشه روز : لطفا بیشتر توضیح دهید؟
دکتر امید میربهاء : سعی می کنم با چند مثال بحث را ادامه دهم، امروزه ثابت شده که (فقط بحث مطالعات مقدماتی نیست)متوجه شده اند که میکروبیوم که بافت باکتریل روده هست کاملا با حال و خوی و روحیات افراد کاملا مرتبط است.به این معنی که قبل از آنکه خود فرد بداند که درگیر استرس، التهاب و افسردگی و مسائل اینچنینی شده، محققان از روی میکروبیوم می توانند وجود این حالات را می توانند تشخیص دهند که وجود دارد یا ندارد، یعنی حتی قبل از دیاگنوستیک افسردگی یا التهاب بیاید از روی میکروبیوم می توانند به وجود آن پی ببرند.بنابراین بدن را از روح و روان و ذهن جدا کردن بسیار اشتباه است در صورتی که این مبنای تفکرات فلسفی ما بوده است.
اندیشه روز: پس به همین دلیل است که بر تفکر چند رشته ای تاکید دارید؟
دکتر امید میربهاء : بله برای مثال در گذشته خیلی باب بود و می گفتند که مغز افراد در اوایل دوره کودکی رشد می کند و رشد آن متوقف می شود و از همینجا می توانستند به این نتیجه برسند که خب این بحث مهمی است که در آن تربیت و آموزش مستتر است و تعیین کننده است، اما امروزه متوجه شده اند که این مطلب اشتباه بوده، ما در سن بلوغ یک رشد مغزی زیادی داریم که در خیلی از بچه ها در سن ۱۳-۱۴سالگی آنها باعث مشکلات روحی و روانی شان می شود، به خصوص نحوه برخورد محیط با مشکلات آنها بسیار می تواند تعیین کننده باشد و اصلا رشد مغز تا ۳۰ سالگی سریع و شدید است و حتی گفته شده که در دوره ۶۰ سال به بالا باز هم این رشد وجود دارد و چه کسی گفته که مغز یک فرد ۶۰-۷۰ساله ضعیف تر کار می کند؟ اصلا این تصور درست نیست اتفاقا مغز می تواند با ثبات بیشتر و استرس کمتر می تواند تجزیه و تحلیل کند، فکر کند و تصمیم بگیرد و این تصور که آنچه در کودکی اتفاق افتاده و کسی نمی تواند آن را تغییر دهد هم درست نیست.
از این نمونه ها بسیار زیاد است به عنوان مثال ما اوایل به دنیا آمدن، ما یک مدلی داریم در مغز که مثل اثر انگشت می ماند که به آن مدل تصمیم گیری آن فرد گفته می شود، نه یک فرد دیگر بلکه فقط مختص همان فرد است، خب در اینجا کسانی که معتقدند روحی وجود ندارد و همه چیز در اینست که همه چیز در زندگی افراد اکتسابی است و همه چیز را کسب می کنند و همه چیز را به این شکل می بینند، اشتباه بسیار بزرگی می کنند شما وقتی همچین مدل یونیکی دارید که برایتان مثل اثر انگشت است در این صورت نمی توان گفت که همه چیز اکتسابی است، از یک طرف دیگر هم برخی معتقدند انسان در سراسر زندگی خود حق انتخاب دارد و یک فرد می توانست بجای اینکه تصمیم بگیرد تصمیم دیگری بگیرد، باز هم ثابت شده که چنین چیزی درست نیست یعنی بقدری محدودیت ها و جبر ژنتیکی و خیلی مسائل شبیه به این که ما هنوز به احتمال زیاد راجع به آن به اندازه کافی نمی دانیم، حدود تصمیم گیری های ما را شرطی کرده است یعنی نمی توانیم بگوییم که ما در هر لحظه آزادیم که فلان تصمیم را بگیریم و به این صورت نیست و در واقع یک سری از تصمیمات را نمی توانیم بگیریم.
مغز عادت می کند که در یک زمینه مشخص یک کار مشخص را انجام دهد و یک دسته نورون مقاومت می کنند برای اینکه فرد رویه خود را عوض کند و ضمنا و در عین حال هم می تواند در مغز آن فرد یک دسته نورون دیگر راه حل دیگری را می سازد و به عنوان تکلیف ارائه می کند که فرد بتواند از آن استفاده کند و اینها همه تلاطمات هستند و نوعی نظم در بی نظمی کامل هستند و اینکه ما بگوییم همه چیز به این شکل و آن شکل مشخص است و تقسیم بندی کنیم که این روح است و آن روان و آن یکی بدن است، درست نیست.
از این دست موارد بسیار زیاد است و اگر بخواهیم به مبنای فلسفی برسیم که در نوروساینس و جاهای دیگر از آن استفاده کنیم که تفکر چند رشته ای را واقعا باب کند به طور مثال شما باید برگردید به سقراط، در بین تمامی افراد، سقراط است که همه چیز را زیر سئوال می برد و می گوید که دموکراسی یعنی چه؟ زمانی که شما از دموکراسی حرف می زنید یعنی تصمیم گیری را به افراد ناکارآمد سپرده اید که اصلا از حکومت کردن چیزی نمی دانند، که این را در آن زمان مطرح کرد و بعد هم تاوان آن را داد.حتی اگر الان هم سقراط می آمد و این حرف ها را مطرح میکرد باز هم با مشکلات جدی مواجه می شد.
در خصوص همین بحث سوال کردن و زیر سوال بردن افکار محیطی و باورهای محیطی که اینها می توانند واقعا متغیر باشند و متفاوت باشند هم به لحاظ مکانی و هم به لحاظ زمانی.
مثال دیگر اینکه دارویی که برای کلسترول می دهند متوجه شده اند که این دارو یک مجموعه ای از تنظیمات را در کبد بوجود می آورد و آن تنظیمات می تواند باعث شود که افسردگی در انسان کاهش پیدا کند و به این ترتیب نمی شود مسائل مغز و بدن و ذهن و روح و روان را از هم جدا کرد و بعد نشست و آنها را جدا جدا بررسی کرد و دچار مشکل می شویم.
اینها را عرض کردم تا این صحبت ها پایه و اساسی باشد بنای مباحث آینده و ببینید که چقدر تنوع هست و نباید خودمان را در یک دایره مشخص تک رشته ای محصور کنیم .
ادامه دارد….
وبسایت اندیشه روز
شرح فشرده و آکادمیک از نظریه دکتر امید میربهاء
نظریه تکاملی-عصبشناختی پارادوکس پیشرفت
این نظریه استدلال میکند که بحران اضطراب و بیقراری در تمدن مدرن، صرفاً یک مسئله روانشناختی یا اجتماعی نیست، بلکه ریشه در یک «ناهمزمانی تکاملی» (Evolutionary Mismatch) عمیق دارد.
معماری عصبی-زیستی مغز انسان مدرن، حاصل میلیونها سال تکامل در محیطی کاملاً متفاوت (طبیعت و گروههای کوچک) است.
یک «نقطه عطف تکاملی» کلیدی حول ۳۰-۵۰ هزار سال پیش رخ داد: همزمان با ادغیم ژنتیکی با نئاندرتالها و سپس محو شدن آنها، و نیز کوچکشدن حجم جمجمه.
این نقطه عطف، پایان «همزیستی تعادلمحور» با طبیعت و آغاز دوره جدیدی از «خشونت سیستمیک»، انفجار جمعیت و استخراج منابع بود.
مغز انسان دارای یک **«معماری سهگانه»** است که منشأ تنش است: لایه کهن (اتصال به طبیعت)، لایه واسط (سازگاریهای تکاملی)، و لایه بیرونی (اطاعت از نهادهای اجتماعی پیچیده).
تضاد و عدم هماهنگی بین این سه لایه، منبع اصلی اضطراب، بیقراری و اختلالات روانی مدرن است.
تمدن، به عنوان یک سازوکار دفاعی در برابر این اضطراب، دو راهحل تاریخی ارائه داده است: «فعالیت و رشد» یا «جنگ و بسیج جمعی».
هر دو این راهحلها به بنبست رسیدهاند: رشد به فروپاشی بومشناختی و جنگ به نابودی اتمی منجر میشود.
راهحل سوم در حال ظهور، مبتنی بر فناوریهای کنترل عصبی (مانند تراشههای مغزی) است که یک dystopia تمامعیار را نوید میدهد.
راهحل پیشنهادی این نظریه، بازتعریف «پیشرفت» نه بر اساس پیچیدگی فزاینده، بلکه بر اساس افزایش «خرد» (Wisdom) است.
خرد به معنای بازسازی نهادهای اجتماعی به گونهای است که با معماری کهن مغز همسازتر باشند: ساده، شفاف و بازگرداننده احساس کنترل و ارتباط به فرد.
این نظریه، پارادایمهای رایج در علوم اجتماعی، روانشناسی و علوم اعصاب را با یکدیگر تلفیق میکند و یک چارچوب بینرشتهای برای درک بحرانهای جهان معاصر ارائه میدهد.
