فوردیسم (Fordism) یا فوردگرایی در ادبیات مدیریت و کسب و کار، به سبک مدیریت کارخانجات خودروسازی فورد و نگرش حاکم بر آن مجموعه در اوایل قرن بیستم میلادی اشاره دارد.قبل از انقلاب صنعتی، بیشتر محصولات تولیدی به‌صورت جداگانه با دست ساخته می‌شدند. یک صنعتگر واحد یا تیمی از صنعتگران هر قسمت از یک محصول را ایجاد می‌کنند. آنها از مهارت‌ها و ابزارهای خود مانند ورقه‌ها و چاقوها برای ایجاد هر قسمت استفاده می‌کردند. آنها سپس آنها را در محصول نهایی جمع می‌کردند و تغییرات برش را در قسمت‌ها ایجاد می‌کردند تا جایی که مناسب باشند و بتوانند با هم کار کنند (تولید کار بصورت دستی). در آن زمان، کارخانجات فورد یکی از موفق‌ترین خودروهای تاریخ یعنی فورد تی (Ford T) را عرضه کردند که خود این کار و حاشیه‌هایش هنوز جایگاه ویژه‌ای در تاریخ توسعه‌ی صنعت جهان دارند. فوردگرایی بسیار نزدیک به ایده‌های تیلور در مدیریت علمی است. با این تفاوت که تیلور بیشتر روی کارگاه‌های کوچک و معادن کار کرده بود و این‌بار، افزایش راندمان تولید در قالب کارخانه و خط تولید مورد توجه قرار می‌گرفت.ویژگی دیگر فوردیسم این بود که به خاطر اقتصادی بودن و استفاده از مزایای صرفه به مقیاس، بر یکنواختی و یکسان بودن محصولات (و تنوع نداشتن آن‌ها) تأکید می‌شد.به همین علت اصطلاح فوردیسم گاهی به معنای تولید انبوه بدون ایجاد تمایز» به‌کار می‌رود.

خط مونتاژ و تقسیم کار از جمله مفاهیمی هستند که در آن مقطع مطرح شدند. این‌که در یک کارخانه لازم نیست مثل کارگاه‌های سنتی، هر کس همه کار انجام دهد و مثلاً صفر تا صد مونتاژ خودرو را بلد باشد و بداند.خط مونتاژ امکان تقسیم تخصصی کار را فراهم کرد و حالا کارگرانی وجود داشتند که مثلاً فقط در بستن چند پیچ موتور متخصص بودند و هر روز همان کار را تکرار می‌کردند. خط مونتاژ فرایندی در ساخت محصولات صنعتی است به این ترتیب که اجزا به صورت جزء به جزء یا نیمه-کامل در هر ایستگاه و به ترتیب افزوده می‌شود تا محصول نهایی تکمیل شود. با حرکت دادن قطعات سرهم شده از هر ایستگاه به ایستگاه دیگر به جای جابجا کردن آنها توسط هر نیرو، راندمان و سرعت کار افزایش می‌یابد. استفاده از خطوط مونتاژ برای مونتاژ و سرهم کردن اجزای پیچیده از قبیل خودروها و لوازم برقی و وسایل خانگی بسیار متداول است.خطوط مونتاژ برای سازماندهی پی در پی کارگران، ابزارها یا ماشین آلات و قطعات طراحی شده‌است. حرکت کارگران تا حد ممکن به حداقل می‌رسد. تمام قطعات یا مجموعه‌ها توسط نقاله یا وسایل نقلیه موتوری مانند بالابرهای چنگال یا گرانش و بدون حمل و نقل دستی اداره می‌شوند. بلند کردن سنگین توسط دستگاه‌هایی مانند جرثقیل‌های سقفی یا لیفتراک انجام می‌شود. هر کارگر به‌طور معمول یک عمل ساده را انجام می‌دهد.

فوردیسم در بسیاری از متن‌ها و سخنرانی‌ها، با بار معنایی منفی به‌کار می‌رود. یعنی به عنوان نگرشی که حاضر است به هر قیمت و تحت هر شرایط، خروجی و عملکرد اقتصادی را افزایش دهد و انسان‌‌ها را هم درست مانند آچار و انبردست می‌بیند و از جنبه‌های انسانی آن‌ها صرف‌نظر می‌کند.

اصطلاح فوردیسم را آنتونیو گرامشی، و هانری دو مان، در دهه‌ی 1930 وضع کردند، به معنای تعبیر و تفسیری از نوشته‌های هنری فورد، صاحب کارخانه‌ی خودروسازی، که تغییرات عمده‌ای را در تمدن سرمایه‌داری نوید می‌داد. در دهه‌ی 1960 این اصطلاح را تنی چند از مارکسیست‌های ایتالیایی (مثل پانزیری، ترونتی، نگری) دوباره مطرح کردند و سپس مکتب تنظیم فرانسه (آگلیتا، بویر، کوریا، لیپیه) آن را به مثابه نامی برای مدل توسعه‌ی اقتصادی که بعد از جنگ جهانی دوم در کشورهای پیشرفته‌ی سرمایه‌داری تحقق یافته بود، بر سر زبان‌ها انداخت.

 فورد بر دو نکته‌ی مهم تأکید کرده بود. نخستین تأکید او بر الگوی کار صنعتی بود که در کارخانه‌ی خویش اجرا کرده بود،و نه فقط اصول «مدیریت علمی» پیشنهادی تیلور را بسط داده بود- طراحی سیستماتیک روش‌هایی برای بهترین راه انجام تک‌تک اجزای فرایند تولید، تفکیک قطعی وظایف بنیادی، و تخصصی شدن هر وظیفه با روش استاندارد- بلکه فرایندهای تولید خودکار را نیز از طریق ماشینی کردن هرچه بیش‌تر کارها به آن افزوده بود. جنبه‌ی دیگری از «فوردیسم» فورد طرفداری از بالابردن دستمزدها (روزی 5 دلار) بود که او دو دلیل برای آن مطرح می‌کرد. دستمزدهای بالا پاداش نظم و پشتکار نیروی کار در یک کارخانه‌ی سازمان یافته‌ی عقلانی است. ولی در عین حال (اگر این روش عمومیت پیدا می‌کرد) دریچه‌های لازم برای تولید انبوه باز می‌شد. در هر دو مورد، طبقه‌ی کارگر از اطاعت و تسلیم در مقابل قدرت مدیریت کارخانه نفع می‌برد.

آن دوره، دوره‌ی رکود بزرگ بود که فاشیست‌ها، سوسیال دموکرات‌ها و کمونیست‌ها به «هرج و مرج بازار سرمایه‌داری» می‌تاختند . پس از جنگ جهانی دوم، راه‌حل سوسیال دموکراتیک و همچنین «شیوه‌ی زندگی امریکایی» در دنیای غرب ، تفوق یافت. به واسطه‌ی سیاست‌هایی مثل تجارت نو در ایالات متحده، جبهه‌ی مردمی در فرانسه، اجرای توصیه‌های گزارش بوریج در بریتانیا، و موفقیت‌های سوسیال دموکراسی در کشورهای اسکاندیناوی از طریق رسمیت بخشیدن به سازش و مصالحه‌ی فوردیستی بین مدیریت و اتحادیه‌های کارگری و در سایه‌ی حمایت دولت، پایه‌های صنف‌گرایی کلان تثبیت و تحکیم شد. قوانین اجتماعی به صورت مدون درآمد، دولت رفاه گسترش پیدا کرد، و چانه‌زنی‌های جمعی عمومیت یافت. این سازش و مصالحه به شکوفایی 20 ساله‌ی قدرت تولید، سرمایه‌گذاری و قدرت خرید منجر شد.

به این ترتیب فوردیسم نوعی «کل‌نگری سلسله‌مراتبی» است. جامعه تضمین می‌کند که همه در کار جمعی مشارکت داده شوند و منافع را بین همگان تقسیم می‌کند. ولی این «جامعه» به دست «مدیران» بخش خصوصی یا دولتی سازمان‌دهی می‌شود که دنیا را بر اساس «دانش» خود بنا می‌سازند. از این جهت، فوردیسم به «مدرنیته» متصل می‌شود، به مثابه شیوه‌ای بوروکراتیک برای اداره و هدایت و شیوه‌ای عقل‌گرایانه برای شهرنشینی. ولی برخلاف استالینیسم یا فاشیسم، شکوه و عظمت فوردیسم در دستاوردهای جمعی آن نیست بلکه به واسطه‌ی دسترسی همگانی به مصرف انبوه خصوصی است. بنابراین، فوردیسم راه را برای جامعه‌ی مرفه باز کرد، یعنی برای نوعی فردگرایی تعمیم یافته که تحت کنترل تبلیغات و مقررات است.


در دهه‌ی 1970، بحران‌های اقتصادی دامن‌گیر فوردیسم هم ناشی از جنبه‌ی تیلوریآن بود و هم ناشی از جنبه‌ی «نظارتی» آن. اصول تیلوری کارایی چندانی در فن‌آوری‌های نوین اطلاعات نداشت، و بین‌المللی‌شدن اقتصاد نیز کنترل و نظارت دولت را دشوارتر ساخت. از همین‌رو، در دهه‌ی 1980، تکاپوی پسافوردیسم آغاز شد که در ابتدا معکوس فوردیسم پنداشته می‌شد: تخصص حرفه‌ای به جای تیلوریسم و تولید انبوه، انعطاف‌پذیری به جای مقررات اکید. ولی پسافوردیسم به سبب کنارگذاشتن حقوقی که کارگران در نظام فوردیستی به دست آورده بودند، به شدت مورد انتقاد است.[1]

[1] آوتویت، ویلیام، باتامور، تام؛ (1392)، فرهنگ علوم اجتماعی قرن بیستم، مترجم: حسن چاوشیان، تهران: نشر نی، چاپ اول

Hide picture