تحولات در حوزه های مختلف علوم و تمدن ها-گفتگو با دکتر امید میربهاء – بخش دوم

شرح فشرده و آکادمیک از نظریه دکتر امید میربهاء

نظریه تکاملی-عصب‌شناختی پارادوکس پیشرفت

این نظریه استدلال می‌کند که بحران اضطراب و بی‌قراری در تمدن مدرن، صرفاً یک مسئله روان‌شناختی یا اجتماعی نیست، بلکه ریشه در یک «ناهمزمانی تکاملی» (Evolutionary Mismatch) عمیق دارد.

معماری عصبی-زیستی مغز انسان مدرن، حاصل میلیون‌ها سال تکامل در محیطی کاملاً متفاوت (طبیعت و گروه‌های کوچک) است.

یک «نقطه عطف تکاملی» کلیدی حول ۳۰-۵۰ هزار سال پیش رخ داد: همزمان با ادغیم ژنتیکی با نئاندرتال‌ها و سپس محو شدن آنها، و نیز کوچک‌شدن حجم جمجمه.

این نقطه عطف، پایان «همزیستی تعادل‌محور» با طبیعت و آغاز دوره جدیدی از «خشونت سیستمیک»، انفجار جمعیت و استخراج منابع بود.

مغز انسان دارای یک **«معماری سه‌گانه»** است که منشأ تنش است: لایه کهن (اتصال به طبیعت)، لایه واسط (سازگاری‌های تکاملی)، و لایه بیرونی (اطاعت از نهادهای اجتماعی پیچیده).

تضاد و عدم هماهنگی بین این سه لایه، منبع اصلی اضطراب، بی‌قراری و اختلالات روانی مدرن است.

تمدن، به عنوان یک سازوکار دفاعی در برابر این اضطراب، دو راه‌حل تاریخی ارائه داده است: «فعالیت و رشد» یا «جنگ و بسیج جمعی».

هر دو این راه‌حل‌ها به بن‌بست رسیده‌اند: رشد به فروپاشی بوم‌شناختی و جنگ به نابودی اتمی منجر می‌شود.

راه‌حل سوم در حال ظهور، مبتنی بر فناوری‌های کنترل عصبی (مانند تراشه‌های مغزی) است که یک dystopia تمام‌عیار را نوید می‌دهد.

راه‌حل پیشنهادی این نظریه، بازتعریف «پیشرفت» نه بر اساس پیچیدگی فزاینده، بلکه بر اساس افزایش «خرد» (Wisdom) است.

خرد به معنای بازسازی نهادهای اجتماعی به گونه‌ای است که با معماری کهن مغز همسازتر باشند: ساده، شفاف و بازگرداننده احساس کنترل و ارتباط به فرد.

این نظریه، پارادایم‌های رایج در علوم اجتماعی، روانشناسی و علوم اعصاب را با یکدیگر تلفیق می‌کند و یک چارچوب بین‌رشته‌ای برای درک بحران‌های جهان معاصر ارائه می‌دهد.

در بخش اول گفتگو با دکتر امید میربهاء موضوع تفکر چند رشته ای و مبنای فلسفی آن را بررسی کردیم.در این بخش از دکتر در مورد تحولات در حوزه های مختلف علوم می پرسیم.

بخش دوم:

اندیشه روز: دکتر از  آخرین یافته ها وتحولاتی که در حوزه های مختلف علوم در حال روی دادن است چه چیزی را می توان استنباط کرد؟

دکتر امید میربهاء : خوب است از مسائل مهم شروع کنم و کالبدشکافی گذشته های خیلی دور ، بین پنجاه هزار تا صدوبیست هزار سال قبل و بتدریج برسیم به آینده نگری وضع تمدن بشری.در این گذشته دور ودر این ایام دو گونه بشری شناخته شده از خیلی زمان های قبل بوده و هرچقدر پیش می رویم گونه های جدیدی پیدا می کنیم، منتهی من به اینها اشاره نمی کنم چون هنوز مسائل آنها با یک علامت سوال خیلی بزرگ روبه رو است و در همینجا به عنوان مثال یکی از سوال ها را طرح می کنم، اینکه می گویند انسان مدرن از آفریقا بیرون آمده و پخش شده ، یک سری ردپاها از برخی از گونه ها نشان می دهد که به هرحال یک سری گونه های بشری ، اینها در آسیا هم زندگی می کردند که از نظر ژنتیکی خیلی با این فرضیه جور در نمی آید .به هر حال شاید بتوانند یک پای خیلی بزرگ را در یک کف خیلی کوچک جا بدهند از این اتفاقات در تاریخ زیاد افتاده است ولی به نظر می رسد همینجا مشکلی وجود دارد که باید به آن پرداخته شود.

 

به هر جهت من راجع به همان پنجاه هزار سال تا ۱۲۰هزار سال نکاتی را می خواهم عنوان کنم که مهم است و مربوط به همزیستی نئاندرتال ها با گونه بشری که هموساپینس نامیده می شود و در واقع جد و آباد بشر امروزه و مدرن می باشد.

بشر مدرن یعنی بشری که امروزه در مورد آن صحبت می کنیم و یک سری مشخصات بیولوژیکی دارد و ما این را به گونه ای که در زمان خودش با نئاندرتال ها زندگی می کرده نسبت می دهیم. در اینجا اشاره می کنم که سالها فرضیه قالب این بود که همین انسانی که گونه ما یا ادامه ی گونه ی ما هست، این نئاندرتال ها را به شکل فیزیکی از بین برده و کشته است. یافته هایی که امروزه  روز به دست می آید نشان می دهند که این فرضیه غلط بوده و یک ترس و وحشتی از گذشته ای بوده که در آدمیزاد نهفته بوده است.

 

نه، نئاندرتال ها با بده و بستان ژنتیکی با این نوع آدم و اینکه به هر حال ارتباطات جنسی موجود بین این دو گونه وجود داشته و به تدریج نئاندرتال ها ژن های خود را به این آدمیزاد دادند و خودشان با سبک و یکپارچگی گونه ای خودشان حذف می شوند.

 

اینکه چرا برعکس آن اتفاق نیوفتاده به نظر می رسد این گونه ای که ما به آن تعلق داشتیم مقداری به لحاظ سبک زندگی و شاید به لحاظ امکانات تکاملی به شکلی بوده که وقتی ژن آنها پخش می شده، افرادی که به دنیا می آمدند احساس تعلق به این گروه می کردند تا به گروه بازمانده.

 

صرفنظر از این مباحثی که ممکن است خیلی تکنیکی باشد و مربوط به حوزه های خاصی در علوم امروزی می شود و من نمی خواهم راجع به آنها صحبت کنم چون خیلی بحث های تخصصی هستند و من اساسا فکر می کنم بحث های فراتخصصی که می تواند چندرشته ای فرض شود و به ما نگاهی بدهد که ما بتوانیم این پازل را از اطلاعات موجود در شاخه های مختلف علمی در کنار هم بگذاریم و یک چیزی بفهمیم و اطلاعات جدیدی استخراج کنیم، لازمه ی آن اینست که در ابعاد خیلی تخصصی وارد نشویم.

 

این دو گونه در عین همزیستی با هم در چندین ده هزار سال، باهم زندگی کردند و خیلی قشنگ توانستند مکان های زندگی خودشان و سبک زندگی خودشان را نگه دارند و خیلی هم وارد مشاجرات نشوند. فرضی که امروزه هست اینست که به خاک سپاری مردگان این دو گروه ، یعنی هم نئاندرتال و هم جدوآباد بشر امروزی، به جهت علامت گذاری مکان های خودشان و اینکه آنها به هر حال کوچ می کردند و عمدتا شکارچی بودند و یا به دنبال گیاهان و میوه های ‌طبیعی می گشتند و در حال حرکت بودند، مکان های خود را با به خاک سپردن و ویژگی های خاک سپاری هرکدام از این گروه ها علامت گذاری می کردند.

 

این مسئله خیلی مهم است و بالاخره موضوع چندین ده هزار سال است و وقتی ما به این نتیجه می رسیم که این غار متعلق به این گروه است و آن غار متعلق به گروه دیگر است و کسی به هم کاری ندارد ،و با هم تقاطع پیدا نکنیم و بتوانیم با هم زندگی کنیم این خودش یک خردمندی خیلی بزرگی است .ولی فضای برداشت های علمی ما را کامل تغییر می دهد.قبلا می گفتند که فقط آدمیزاد امروزی بوده که بخاک سپاری می کرده است.بعد معلوم شد نه نئاندرتال ها هم خاک سپاری می کردند بعد گفتند از اول هم همه شان با یک فضای ذهنی خیلی فرا واقعی در یک جایی مسائل را فوق طبیعی نگاه می کرده اند و این هم بعد معلوم می شود که اینگونه نبوده است و صرفا برای علامتگذاری بوده و این که تقاطع هایی که با هم دارند همیشه بصورت مسالمت آمیز باشد و کسی روی پای کسی راه نرود.تا بتوانند هر دو گروه به تبادل ژنتیک و بقای خودشان ادامه بدهند.

حالا جا داره به این موضوع اشاره بکنم که بین سی هزار تا پنجاه هزار سال پیش اتفاقی می افتد و همزمانی دارد با نئاندرتال ها که محو می شوند و جمجمه بشر کوچک می شود. جمجمه بشر با یک فرض که هر چه بزرگتر باشد به همان اندازه توانایی یادگیری و پردازش اطلاعات و… بیشتر می شود. اینجا اتفاقی که می افتد اینست که توانایی گونه بشری یعنی همین گونه امروزی بشر به لحاظ فیزیولوژیک جمجمه اش حول و حوش سی  تا پنجاه هزار سال پیش کوچک شده است . حالا از این بر که ما نگاه می کنیم می بینیم که امروزه همه اش داریم با اطلاعات و .. سرو کله می زنیم و تمدنی بوجود آورده ایم که این تمدن ذاتا وجودش اطلاعات است پس پردازش اطلاعات و کوچک شدن جمجمه داستانش چیست ؟چگونه می توانیم این تناقضات را در یک فرضیه و نظریه بگنجانیم که با مشکل روبرو نشویم.این اتفاق رخ داده و همه می دانیم و پیرامون آن بحث و جدل های زیادی شده است . برخی این اتفاق را مثبت و برخی آن را فاجعه بار می دانند. من نمی خواهم وارد این بحث ها شوم و نمی خواهم که آنرا با یک نگاه ارزشی به آن پاسخ دهم که ما را از بهشتی راندند یا اینکه ما وارد یک بهشت شدیم. این بحث ها جایز نیست چون مسئله خیلی مهم تر از این است و آنچه که خیلی زیاد باعث شده این تمدن بوجود بیاید همان  هم باعث می شود این تمدن از بین برود.

 

اندیشه روز: بنظر می رسد جنابعالی در این زمینه دارای فرضیه و نظریه مشخص هستید؟

دکتر امید میربهاء : البته در بخش های آخر گفتگو، من نظر شخصی خودم را که حاوی یک فرضیه و شاید یک نظریه است در خصوص مسائل مربوط به تمدن و نوع بشر خواهم داد و شاید آنچه که پیشنهاد خواهم کرد منجر به استخراج یک سری راه حل های برون رفت و خروج از بحران های فعلی هم در آن لحاظ شده باشد و احتمال خیلی زیاد هم نظر شخصی من نظر جهانی علمی نیست و پارادایم های علمی فعلی شاید چنین چیزی رو متصور هم نمی شوند، اما به هر حال من این نظر را خواهم داد و به عنوان یک شروع و مقدمه ای بر یک پارادایم نو می توانم آن را مطرح کنم.

 

البته در خصوص اینکه چرا این اتفاق افتاده و شاید بگویم این کوچک شدن مغز و مشکلاتی که مطرح کردم از کجا آمده است که این همه نتایج بعدی را در پی دارد.

 

به هر حال یک قبل و یک بعد وجود دارد یعنی قبل از چنین اتفاقی که جمجمه انسان کوچک شده باشد، زندگی که می بینیم درون بافت طبیعی کره زمین و زندگی که بعد از آن می بینیم بخصوص در مورد نوع بشر که طبیعتا وقتی این تفاوت را پیدا کرده باقی را هم تغییر داده، پس یک قبل و یک بعد داریم و به هیچ عنوان نمی شود  اینها را مثل یک روند خطی نگاه کرد، این اتفاق یک نقطه عطف است و باید روی این موضوع متمرکز شد و فکر کرد و برای آن مدلی در نظر گرفت که این قبل و بعد را ما توضیح می دهیم اما برای خود این مسئله نقطه ی عطف هم باید یک مدل داشته باشیم.

 

به هر حال تفاوت های بین قبل و بعد را من می توانم به این شکل توصیف کنم گه اگر همزیستی و بقا اصل مطلب بوده، وقتی که روابط بین گونه ها را تعیین می کرده، بعد از این اتفاق، خشونت به شکل خیلی سیستمی ظاهر می شود و ما این را در خیلی جاها می بینیم و اصلا تاریخ پر از خشونت است .مثلا برای هفت تا ده هزار سال پیش در اروپا که بستر کشاورزی فراهم می شود می گویند آن دوره در اروپا با یک فوران خشونت توام بوده است و به هر حال اثرات زیادی هم بر جا گذاشته است.

 

نکته بعدی که می توانیم از آن بعنوان مولفه های تغییر از آن یاد کرد. مثلا به خاک سپاری در ایامی که خدمت تان عرض کردم علامت گذاری بوده که گونه ها به هم برخورد نکنند.بعد از این نقطه عطف بخاک سپاری معانی دیگری پیدا کرده است . که یکی از آنها اینست که به خاک سپاری بتدریج معنای طایفه ای ، قبیله ای و قومی پیدا می کند.درون گونه ای مطرح می شود.اگر قبل جمعیت اینگونه ها کنترل شده بوده و افزایش های خیلی تعیین کننده برای آینده نبوده است و بصورت مستمر و در طول زمان خودش را نشان داده است اما بعد ما انفجار جمعیتی داریم یعنی جمعیت برخی اقوام مختلف بیش از اندازه بالا می رفته به شکلی که از ظرف محیط طبیعی و زیست محیط خودش خارج می شده است و این منجر به خشونت هم می شده است .مجبور می شده اند مکان های دیگری را به اختیار بگیرند و در آن زندگی کنند و این خودش گرفتاری به بار آورده است. افزایش کنترل نشده جمعیت را در پی داشته است. باز در قبل و بعد ما می بینیم که تفاوت های دیگر فاحشی وجود دارد بین شیوه تغذیه و منابع غذایی که در قبل مشخص بوده از شکار و آنچه در طبیعت بوده استفاده می شده است در صورتیکه در بعد ما ظهور کشاورزی و دامداری را می بینیم که این ها به هر حال بافت طبیعی را کاملا بهم می زنند. ظهور انواع و اقسام بیماری های جدید و سیستم های ایمنی تضعیف شده و انی همه با قبل متفاوت است و می بینیم که اثری از یک قوم باستانی وجود دارد که ناگهانی ناپدید می شود و چیزی از آنها باقی نمی ماند و در خاور میانه و آمریکای لاتین از این اتفاقات خیلی افتاده است و اینها نشان می دهد که یکسری فجایعی از بهم ریختن نسبت محیط زیست با نوع بشری  رخ می دهدکه تعیین کننده هم است.

اندیشه روز: فرض شما بر این است که ترکیب این دو گونه موجب جهش های ژنتیک و تعیین کننده شده است و بر روی تمدن بشری اثر گذار بوده است؟

دکتر امید میربهاء : فرض بر این بگذارید که اگر تبادل ژنتیکی  بین نئاندرتال و هموساپینس  قرن ها و قرن ها و ده هزار ساله ها طول می کشد ،در مورد این نوع بشر ،تحولات و جهش های ژنتیکی بدلیل خشونت و مسائل مختلف، بصورت وحشتناک و با سرعت بالادر یک زمان خیلی کوتاه اتفاق می افتد.یکی از تعیین کننده ترین چیزهایی را که با خودش آورده است یک اضطراب و یا استرس  ویک نگرانی دائمی از اینکه به هرحال نسبت به گونه ای که به آن تعلق داریم بوجود می آید که در یک جمله قبل و بعد را با همه اینها که برشمردیم اینگونه می توانیم توصیف کنیم که اگر قبل در یک آرامشی و در یک زمان طولانی اتفاق می افتاد،  بعد در یک زمان کوتاه و جهان استرس روی می دهد.این تفاوت قبل و بعد است .اگر قبل نگرانی و اضطراب از یک گونه دیگری بر می خواست اما بعد از خود و درون گونه بوجود می آید و ما می دانیم که بحث استرس از مادر عبور می کند و در طول باروری روی تکامل مغز اثر می گذارد و در دوران طفولیت کوتاه روی توانایی های یاد گیری و تسلط بر زبان اثر می گذارد. تمام مطالعات نشان می دهد که بافت میکروبی روده با استرس چنان در ارتباط هستند که بر روی هم اثر می گذارند. ما با استرس بدنیا می آییم و زندگی خودمان و جامعه مان را با استرس می سازیم .جامعه افسار گسیخته بشری که به سمت ده میلیارد نفر حرکت می کند و مشکلاتی که کره زمین با آن دست بگریبان است و محیط زیستی که غرق در آلودگی های همه شکلی شده است و این بحثی که در مورد مشکلات خشونت با فجایعی که در سال های اخیر در حال رخ دادن است و ما می بینیم که قتل عام و خشونت و دیدگاه طایفه ای و قبیله ای نسبت به مسائل دیده می شود و بیان می شود . بیماری هایی که در صد سال اخیر دیده ایم از آنفولانزا تا سرما خوردگی مرغی از اینها زیاد است .حتی می توانیم بگوییم که جمعیت سرخ پوست آمازونی را بیش از اینکه جنگ ها بکشد همان ویروس سرما خوردگی کشته است .منظورم همان بیماری های نوظهور است و جامعه استرس زده ای که با غذاهای چرب و ناسالم و دیابت و فشار خون و بیماری هایی که مربوط به سیستم ایمنی می شوند و تمام این ها در اوج خودشان قرار گرفته اند و این نشان می دهد که از ابتدای شکل گیری این تمدن تا امروز یک داده دائمی وجود دارد که از خودش چند علل فاجعه آور را ترشح می کند و این دائما فعال است و تاریخ نویسان شاید بتوانند اسم هایی را به زبان های مختلف روی آن بگذارند اما این همان واقعیت است که دارد تکرار می شود.

اندیشه روز: دکتر بنظر می رسد شما سعی می کنید برخی دیدگاه ها و نظریات خود را بصورت شفاف بیان نکنید.چرا؟

دکتر امید میربهاء : بله حساسیت طرح این مباحث باید دقت کرد و در جمع های علمی آن را مورد نقد قرار داد.من سعی میکنم

به کمک داده های جدید و یافته های جدید نوروساینس ، مشکلی را که نسب به آن دید کلان دادیم را با یک دید خرد تکمیل کنم. منظور از دید خرد ،پیچیدگی هایی هست که در مغز انسان پیش می آید و این پیچیدگی ها می تواند کاملا بین تمام انسان ها مشترک باشدبین تمام آدم ها.

وقتی انسان و یک فرد در حالت فعال در جامعه قرار گرفته و کاری انجام می دهد، مغز افرادی که با او در تعامل هستند و کاری انجام می دهند با یکدیگر کانکت و متصل می شوند و مغزشان با هم سینکرونایز می شود و یک ساختارهای مشترک در مغزهای مختلف پدیدار می شود که اینها باهم کار می کنند.

در حالت غیر فعال، یعنی در حالتی که فرد در یک کانتکست و در یک شرایط مشخص کاری یا شرایط مشخصی که در آن مداخله اجتماعی دارد، نیست؛ و در حالت غیر فعال قرار می گیرد ،در آنجا به صورت پیشفرض به حافظه ی کوتاه مدت وصل می شود و اینجا حدود بین حافظه کوتاه مدت و حافظه بلند مدت اموشنال یا احساسی، مرزها مشخص نیست و به راحتی می تواند از یکی به دیگری برود، چون در یک حالت غیر فعال اجتماعی قرار گرفته، در یک همچین حالتی اتفاقی که برای خیلی از افراد جامعه می افتد و خیلی از آدم ها به معنی یک اکثریت قریب الوقوع اینست که اینها یا احساس اضطراب می کنند و یا احساس بی حوصلگی. این احساس اضطراب وجود دارد، در صورت تکرار جا می افتد و ممکن است به اختلالات روانی یا به گفته امروزی اختلالات مغز بیانجامد. همینطور در مورد بی حوصلگی ممکن است در طولانی مدت به دیپرشن یا افسردگی منجر شود.

پس ذهن انسان در حال کار نکردن می تواند بین اضطراب و بی حوصلگی قرار بگیرد، جالب است که بدانید، کارکرد انرژنتیک مغز هم دقیقا طوری است که از نظم کامل می تواند به یک بی نظمی کامل برود، منظور از بی نظمی آشوب است. یعنی وقتی کار می کند در نقطه ای قرار گرفته است که می تواند کار کند و می تواند به هم بریزد.

اندیشه روز: چه نتیجه ای از آن حاصل می شود؟

دکتر امید میربهاء : تمام این مسائل نشان می دهد که تصمیم گیری و مسائلی که مربوط به تنش می شود چون در تصمیم گیری تنش وجود دارد، برای مغز می تواند مشکل ساز باشد و این پیچیدگی ها می تواند بستگی به افراد و محیط آنها در دراز مدت یا متوسط مدت و حتی در کوتاه مدت ،تبدیل به اختلالات روحی و روانی جدی شود ،یعنی مغز از حالت “سلامت” به حالت “عدم سلامت” برسد.

این سلامت و عدم سلامت بین گیومه است یعنی ما در واقع در همه ی مواردی که مربوط به مغز می شود در نقطه ای قرار گرفتیم که می توانیم به راحتی از نظم به آشوب و از فعالیت به اضطراب یا بی حوصلگی و از سلامت به عدم سلامت یا ناسالم بودن برسیم.

به هر اندازه که جامعه پیچیده تر باشد مسائلی که مربوط به یادگیری می شود پرتنش تر و مغز را در همین شرایط خاصی که عرض کردم قرار می دهد.

ما دیگر راجع به دیوانگی و سلامت روحی و روانی صحبت نمی کنیم. ما دیگر راجع به دنیایی صحبت نمی کنیم که وقتی یک آدم به آشوب زدگی می رسید و او را از ترس قفل و زنجیر می کردند، ما راجع به مسائلی که کاملا با روال طبیعی کارکرد مغز در ارتباط هست دیگر احساس تحقیر یا ترحم و یا ترس و وحشت نداریم اینها جزء لاینفک وضعیت بی ثباتی مغز هستند.

مغز در حالت ثبات طوری کار می کند که فعالیت اجتماعی و آداپتاسیون را ساده می کند و همه چیز را برای انسان فراهم می کند که در هر جامعه ای با هر پیچیدگی بتواند زندگی کند ولی کوچکترین بادی که بوزد و تنش ایجاد کند ممکن است ما را ممکن است به تدریج درگیر یک وضعیت بی ثبات و پیچیده کند که می تواند با خودش حالت هایی از روان پریشی را به همراه داشته باشد.

 

اندیشه روز: از این گفته حضرتعالی چه چیزی می توان نتیجه گرفت؟

دکتر امید میربهاء : این موضوع را کسانی می دانند از سال ها و قرن ها قبل که با مسائل مدیریت اجتماعی در تماس بودند و یا اینچنین مسئولیتی بر دوش این افراد بوده است. سختی کار را می دانستند و می دانستند که چنین موجوداتی خیلی به راحتی مدیریت نمی شوند و جوامع بی ثباتی را با هم ساخته اند. در نتیجه همیشه تلاش کردند به شکلی جامعه را مدیریت کنند که افراد را در دو حالت خاص قرار بدهند.

حالت اول، فعالیت، رشد، رفاه و وفور که حالتیست که جامعه به دنبال آن هست و می تواند اگر شرایط آن پیش بیاید به آن سمت حرکت کند و یک روال عادیست که رشد را جلو می اندازد به معنای اینکه ابزارسازی جدید و محصولات جدید و غیره از خیلی قدیم وجود داشته است.

شاید بتوانیم بگوییم از بعد از نقطه عطف و به این شکل با صحبت های قبلی یک نقطه اتصال بوجود می آوریم

و حالت دوم بسیج افراد جامعه برای انجام کارهایی از جمله جنگ و اعمال خشونت جمعی به نام ایدئولوژی یا بحث هایی که مربوط به جامعه می شود. به گفته برخی دشمن ستیزی.

در این شرایط بوده که به هر حال تکنولوژی و مسائل علمی رشد کرده است و ما نمی توانیم این بستر را فراموش کنیم و صرفا به دنبال ارزشمند بودن یا نبودن تکنولوژی یا مفید بودن و مفید نبودن تکنولوژی برویم. تکنولوژی و علم این دو باهم به نوعی قرار بوده که با هم پاسخ بدهند به وضعیت ناهنجار اختلالات مغزی افراد و برای اینکه چنین کاری را انجام دهند، به هر حال در هر دوره ای تلاش کرده اند که به نوعی بگویند ما می دانیم و مشکل را شناسایی کردیم و به آن مسلط هستیم و این مسئله همراه با اسطوره سازی های متفاوت همیشه بوده و اصل واقعیت را پنهان کرده است.

اندیشه روز: خلاصه این مبحث را چگونه باید تنظیم نمود ؟

دکتر امید میربهاء : بهتر است همه اینها را در یک جمله خلاصه بگویم انسان باید اضطراب را بپذیرد برای اینکه بتواند یک زندگی بهتری داشته باشد یا از یک زندگی خیلی بد فرار کند.  پذیرش اضطراب و مدیریت آن در اینجا بحث اساسی جامعه است که به نوعی و از هر طریقی مدیران این جامعه تلاش می کنند که اضطراب ناشی از وضعیتی که مغز انسان برای انسان ایجاد کرده ،بتوانند این را به سمتی ببرند که اضطراب یا اختلالات قابل قبول در جامعه باشد وگرنه تمامی انسان ها با توجه به این تیپ کارکرد مغز همه به هر حال درگیر اختلالات زیادی هستند. به عنوان مثال سن بلوغ، سنی که ما می دانیم مشکلاتی دارد و قبلا می گفتند سن بلوغ مشکل ساز است اما الان دقیقا می دانند چرا ،برای اینکه در سن بلوغ دوره ای هست که مغز در حال رشد است و یک رشد سریع، در صورتی که قبلا می گفتند مغز ما تا سه سالگی و هفت سالگی و هشت سالگی بیشتر رشد نمی کند؛ اما امروز می دانیم که حتی تا ۳۰سالگی و می دانیم که مغز بعد از ۵۰ و ۶۰سال در بهترین حالت کارکرد خودش قرار می گیرد.

اینها همه نشان می دهد که ما بدلیل اینکه نمی دانیم چگونه کار می کنیم ؛حاضریم درگیر تمام مسائلی شویم که ما را درگیر می کند و خودمان را نمی شناسیم و فقط درگیر اختلالات هستیم و از آنها فرار کنیم.

اندیشه روز: آیا می توان راه حل سومی ارائه داد؟

دکتر امید میربهاء : در قرن بیست و یکم، در همین راستا یک وضعیت خیلی خاص پیدا کرده که بعد از این همه  قرن ،تکنولوژی و علم در شرایطی قرار گرفته اند که شاید بتوانند یک راه حل سوم ارائه بدهند . بجای دو راه حل قبلی که رشد و جنگ بود. چرا؟ چون  توسعه یا رشد منتهی خواهد شد به از بین رفتن کره زمین . نمی توانند توسعه یا رشد را با این وضعیت ده میلیارد نفر تامین کنند و سوء استفاده از منابع طبیعی که در حال اتفاق افتادن است. جنگ آخرش جنگ اتمی و جنگ های ویروسی و شیمیایی است و نابودی کامل است. ایلان ماسک گفته بود احتمال دارد در شرایط جنگ ناخواسته ممکن است فقط پنج درصد جمعیت موجود بر روی زمین باقی بماند.مشخص است که ذهنشان بدنبال چیست؟.

راه حل سوم همان راه حلی است که امثال آقای ماسک بدنبالش هستند. راه حل سوم که آقای ماسک به آن اشاره کرده است به نوعی اعلام کرده است که حداکثر تا پنج سال دیگر کنترل از بیرون مغز همراه با تراشه ها و پیشرفت های ژنوم و ژنتیک بشر شناسایی شده است و فعل و انفعالات پروتیینی مغز و نقشه ارتباطات مغز و نورون ها ی مغز ، راه حل سوم اینست که از اول بدانند ویژگی های که در رشد مغز یک فرد بشر وجود دارد چیست با عقبه ژنتیک و در نهایت چگونه می توان کنترل مغز را از بیرون بعهده داشت . این فرایند منجر به این می شود که ما جامعه ای داریم که می توانیم افراد را در آن مدیریت یا خود مدیریتی با کمک هوش مصنوعی اتفاق می افتد اداره کنیم. این دیگر یک فیلم سینمایی  مثل ماتریکس نیست و یک واقعیت است و ممکن است اینکار را نتوانند با ده میلیارد جامعه بشری انجام شد و شاید با پنج درصد جامعه بشری انجام دهند و شاید که بدین شکل تمدن مورد علاقه انسان که بتواند در آن بدون وحشت و نگرانی  از خودش و اختلالاتش بتواند زندگی کند. اینها هیچکدام بوی خوبی نمی دهد و نمی توانیم فکر کنیم که این جامعه ایده آل تراشه ای آن چیزی هست که می تواند جایگزین جوامع هرج و مرج زده فعلی ما شود.

ادامه دارد…

وبسایت اندیشه روز

شرح فشرده و آکادمیک از نظریه دکتر امید میربهاء

نظریه تکاملی-عصب‌شناختی پارادوکس پیشرفت

این نظریه استدلال می‌کند که بحران اضطراب و بی‌قراری در تمدن مدرن، صرفاً یک مسئله روان‌شناختی یا اجتماعی نیست، بلکه ریشه در یک «ناهمزمانی تکاملی» (Evolutionary Mismatch) عمیق دارد.

معماری عصبی-زیستی مغز انسان مدرن، حاصل میلیون‌ها سال تکامل در محیطی کاملاً متفاوت (طبیعت و گروه‌های کوچک) است.

یک «نقطه عطف تکاملی» کلیدی حول ۳۰-۵۰ هزار سال پیش رخ داد: همزمان با ادغیم ژنتیکی با نئاندرتال‌ها و سپس محو شدن آنها، و نیز کوچک‌شدن حجم جمجمه.

این نقطه عطف، پایان «همزیستی تعادل‌محور» با طبیعت و آغاز دوره جدیدی از «خشونت سیستمیک»، انفجار جمعیت و استخراج منابع بود.

مغز انسان دارای یک **«معماری سه‌گانه»** است که منشأ تنش است: لایه کهن (اتصال به طبیعت)، لایه واسط (سازگاری‌های تکاملی)، و لایه بیرونی (اطاعت از نهادهای اجتماعی پیچیده).

تضاد و عدم هماهنگی بین این سه لایه، منبع اصلی اضطراب، بی‌قراری و اختلالات روانی مدرن است.

تمدن، به عنوان یک سازوکار دفاعی در برابر این اضطراب، دو راه‌حل تاریخی ارائه داده است: «فعالیت و رشد» یا «جنگ و بسیج جمعی».

هر دو این راه‌حل‌ها به بن‌بست رسیده‌اند: رشد به فروپاشی بوم‌شناختی و جنگ به نابودی اتمی منجر می‌شود.

راه‌حل سوم در حال ظهور، مبتنی بر فناوری‌های کنترل عصبی (مانند تراشه‌های مغزی) است که یک dystopia تمام‌عیار را نوید می‌دهد.

راه‌حل پیشنهادی این نظریه، بازتعریف «پیشرفت» نه بر اساس پیچیدگی فزاینده، بلکه بر اساس افزایش «خرد» (Wisdom) است.

خرد به معنای بازسازی نهادهای اجتماعی به گونه‌ای است که با معماری کهن مغز همسازتر باشند: ساده، شفاف و بازگرداننده احساس کنترل و ارتباط به فرد.

این نظریه، پارادایم‌های رایج در علوم اجتماعی، روانشناسی و علوم اعصاب را با یکدیگر تلفیق می‌کند و یک چارچوب بین‌رشته‌ای برای درک بحران‌های جهان معاصر ارائه می‌دهد.

لینک بخش اول گفتگو

لینک بخش سوم گفتگو

Hide picture